خونه ی مادربزرگه

در رسانه ها به مجلس می گویند “خانه ملت”.اما آنچه که ما در این چند روز و در جریان اخذ رای اعتماد برای کابینه دولت دهم دیدیم بیشتر شبیه به ” خونه مادر بزرگه” بود تا خانه ملت. خونه مادربزرگه رو که به یاد دارید.همون که هزارتا قصه داشت وهر چند دقیقه ای دعوا و جنجال می کردن و مادربزرگه سرش را از پنجره درمیاورد و همه رو ساکت می کرد دوباره همین اتفاق تکرار می شد.در این دو روز چندبار گوشه هایی از بخش مستقیم این مراسم را دیدم.پاسخ بسیاری از سوالاتم درباره علت اوضاع کنونی مملکت را فقط با تماشای اعمال وادبیات وکلای ملت گرفتم .ملتی که اوضاع خانه اش این جور است، احوال خیابان و کوچه و بازارش هم باید آن جور باشد.

هرگونه تشابه بین مادربزرگه و مخمل و هاپوکومار با ریاست مجلس و نمایندگان آن تکذیب می شود!!

اشتراک‌گذاری

رمضان و ربٌنای استاد

برای نسل ما ، چه آن ها که روزه بگیر هستند و چه آنهایی که هیچ اعتقادی به ماه رمضان و روزه داری ندارند، ماه رمضان با تننین ربنای محمدرضا شجریان اجین شده است.دیگر در طول این سی سال هر سفره افطاری با نوای مثنوی و ربنای استاد چیده شده است به یاد دارم که در دوران طفولیت شروع ربنا برایمان به معنی نزدیکی ساعت افطار بود.مایی که هنوز ساعت نمی دانستیم و اذان نمی شناختیم در ایام ماه مبارک نوای ربنا برایمان کاملاً شناخته شده بود.پس از مجادلات به حق ایشان بارسانه به اصطلاح ملی !!از گوشه و کنار خبر می رسید که امسال دیگرماه رمضان یک تغییر اساسی با سالیان گذشته خواهد داشت.ماه رمضانی بدون ربنای استاد! لحظاتی قبل از افطار در اولین روز ماه رمضان اس ام اس های پیاپی ای به دستم رسید که شبکه یک ربنا را پخش خواهد کرد.فکر می کنم در آن لحظات شبکه یک رکورد بینندگانش را در طول این سی سال شکسته باشد.برای بسیاری از هم نسلان ما، ماه رمضان بدون شنیدن نوای ربنای شجریان یک چیز اساسی کم دارد.در توان هیچ حکومت و دولت و رسانه ای نیست که چنین احساسی را از یک نسل بگیرد.حجم انبوه مطالب و اشارات در این باره درمحیط مجازی وب در طول این مدت گویای همین حقیقت است.شمایی که الآن این سطور را خواندی برای لحظه ای چشمانت را ببند و به این مصراع فکر کن،تردیدی ندارم که خود به خود آهنگش را در ذهن خواهی شنید: این دهان بستی دهانی باز شد….

ابیات کامل این مناجات از مثنوی مولوی را می توانید در اینجا بخوانید.فایل اجرای استاد(درسال۱۳۵۹) درمایه ی مثنوی افشاری را هم می توانید در اینجا دانلود کنید.

اشتراک‌گذاری

عاشورایی

اشتراک‌گذاری

تولد رادیو ایران

 رادیو در ایران کار خود را در چنین روزی در سال ۱۳۱۹ شروع کرده است. نمی دونم چقدر با رادیو ارتباط دارید، اون هم حالا که لااقل در تهران، فقط کافیه چند متر به آسمان نزدیکتر شوید تا دیش هایی رو ببینید که با ولع تمام، دهن به نقطه ای در دوردست گشوده اند. میگن آدم به همه چیز عادت می کنه و من هر چند این حرف رو قبول دارم، ولی فکر نمی کنم که این حسی که من رو اینقدر به رادیو نزدیک میکنه، فقط یک عادت باشه. این انس و الفتی که شاید بشه گفت یک جور دلبستگی رو بوجود آورده، مطمئنا چیزی بیش از یک عادت باید باشه. انسی که هیچ وقت تلویزیون نتونسته ایجاد کنه.
هر دلبستگی فقط می تونه نشات گرفته از دو چیز باشه. آتش دلبستگی رو، یا نیاز روشن می کند یا زیبایی. در مورد رادیو، اگر این جرقه ناشی از نیازه، شاید این نیاز، نیاز به یک صدا باشه. صدایی که همنشین سکوت نشسته در پس زمینه ذهنت شود. صدایی که خلوت کنار این سکوت را پر کند. سکوت قشنگی که تو رو بیشتر به خودت نزدیک می کنه و شاید تلویزیون ایرادش همین باشه که علاوه بر اینکه اون خلوت رو پر می کنه، این سکوت رو هم از تو میگیره.
شاید هم آتش این دلبستگی، فقط بوسیله زیبایی روشن میشه، یعنی همون چیزی که برای تداوم دلبستگی لازمه. رادیو یعنی یکسری صداهای آشنا با تصاویری زیبا و دوست داشتنی، چرا که تو خود آنها را آنگونه که دوست داشته ای به تخیل در آورده ای. یکی می گفت رادیو را نباید به تصویر کشید، چرا که تمام زیبایی رادیو به تخیل برمی گرده، و تصویر، راه را بر تخیل می بندد.
و بالاخره “تهران در شب”، بی هیچ دلیلی، یعنی “تا بهار دلنشین” و “الهه ناز” غلامحسین بنان، یعنی “مرغ سحر” محمدرضا شجریان.
“تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن؛
ای بهار آرزو، بر سرم سایه فکن؛
چون نسیم نوبهار، بر آشیانم کن گذر؛
تا که گل باران شود، کلبه ویران من؛
تا بهار زندگی، آمد بیا آرام جان؛
تا نسیم از سوی گل؛ آمد بیا دامن کشان؛
ای روی تو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام؛
باز آ چو گل در این بهار، سر را بنه بر سینه ام؛

اشتراک‌گذاری

آوریل تولد آل پاچینو

نامه رسان،سرایه دار و فروشنده کفش بوده ام.در میوه فروشی،سوپرمارکت و داروخانه کار کرده ام.وقتی کارگر حمل و نقل باشی، به اولین چیزی که نگاه می کنی کتاب است.همه کتاب دارند، هزاران هزار.آن ها را توی جعبه می گذارند.خیلی گول زننده است.پنج هزار جلد کتاب جلد نازک را در جعبه می گذاشتم.من مجبور بورم برای سه دلار در ساعت یک پیانو را به زور از پله ها بالا ببرم.آثار هنری را هم جابجا می کردم.وقتی یک مجسمه خیلی با ارزش را حمل می کنی و به دیوار می خوری، خیلی عالی است.این اتفاق برای من افتاد.سر مجسمه روی شانه اش افتاد، یک اثر هنری با ارزش، و من این جمله معروف را شنیدم که :”خسارتش را می دهی”

 کنترلچی سینما هم بوده ام.مردم همیشه از من می پرسیدند:”فیلم کی شروع می شود؟”، “آخرین سانس کی بود؟”، همه جور سوالی می کردند، “فیلم خوبی است؟”.بالاخره فهمیدم مردم به هرآنچه که من می گویم گوش می دهند.با یک کنترلچی دیگر شرط بستم که می توانم کاری بکنم که مردم در خیابان صف ببندند جلوی سینما.بعد به مردم گفتم به خاطر شلوغی باید تو خیابان صف ببندند.همه همانجا صف بستند و البته من اخراج شدم.

بخشی از مصاحبه بلند لارنس گرایل با آل پاچینو در کتابی با اسم “گفتگو با آل پاچینو”        

اشتراک‌گذاری

زمان ما…

حتماْ جملات بسیاری را در طول روز از زبان انسانهایی با سنین مختلف شنیده اید که با این عبارت شروع می شود :«زمان ما…» .حالا شده حکایت ما بعد از پست “نفرین بر آی پاد».تعدادی از دوستان نمونه های زیادی را یاد آوری کرده اند که در آن روزها با در مقایسه با زمان حال چه تفاوت ها یی داشته است و چه لذاتی که دیگر با این همه پیشرفت و گسترش امکانات دیگر برایشان مانند آن تجربیات لذت بخش نیست.آتاری،مجله های فیلم و دانستنی ها و ماشین،لوازم التحریرو…. فهرست بلند بالایی است که دوستانم به فراخور روحیاتشان به آن اشاره می کنند.پدر بزرگ کهن سالی دارم که در کل یا صحبتی نمی کند و یا اگر حرفی بزند انتقاد از وضع موجود است و اینکه زمان سابق اینطور بود و آن طور و دیگر هیچ چیز آن مزه سابق را ندارد ،حال می خواهد خوراکی باشد یا پوشیدنی، آداب و رسومی باشد یا نشریه ای و کتابی.گذر زمان اتفاق غریبی است.پدر بزرگ من چون بر حسب کهولت سن دیگر خود آن لذت ها را از طعم غذایی گرفته تا اجرای رسومی نمی برد، حکمی کلی صادر می کند که زمان سابق…

فکر می کنم وضعیت دوستان دهه شصتی من هم تا حدی مشابه پدربزرگ نود ساله ی من باشد.یکی از دوستان تصویر روی جلد مجله ماشین در اولین شماره اش را برایم ایمیل کرده است و توضیح داده  که ما برای همین ها هم سرودست می شکاندیم و گیرمان نمی آمد و وقتی به دست می آوردیمش آن را می بلعیدیم اما نسل امروز با اینهمه سهولت در دسترسی و این سطح بالای کیفیت رغبتی برای خواندن و دانستن ندارد که من نمی توانم با او موافق باشم.به روی جلد این مجله نگاهی بی اندازید.این مجله  در اوایل دهه ۸۰ میلادی هم یک کار ضعیف است (به نسبت انواع مشابه خارجی).یعنی شاید برابر همین اختلافی که الآن نشریات ما با نشریات ۲۰۰۷ دنیا دارد.در کل قیاس بین این دو حال و هوا و فضا را قیاس مناسبی نمی دانم.حس نوستالوژیک بحثی جدا است که همه انسان ها نسبت به گوشه ای از گذشته خود دارند و نباید در قضاوت ما نسبت به نسلی و دوره ای اینقدر اثرگذار باشد.

اشتراک‌گذاری