دلدادگی در فضای مجازی

تو نیستی و من دلتنگت که می‌شوم سراغت را از وبلاگت می‌گیرم، که قرص و محکم آنجا نشسته و اندوهِ من را در نبود تو با چشمانی بی‌خیال نظاره می‌کند. این وبلاگت است که آنجاست یا خود توئی؟ چرا حرف تازه‌ای نمی‌زنی؟ چرا می‌خواهم باور کنم که خود توئی؟ کاری کن. چیزی بگو. خودت هم اینقدر مکرّری؟ دیر به دیر تازه می‌شوی؟

تلاش می‌کنم که به عمق کلماتت نفوذ کنم، به عمق  تن‌ات. گاه یک کلمه چنان می‌گیردم که سراسر شوق می‌شوم، از دوباره خواندنت. چه سری هست در دوباره خواندنت؟ چه رازی را پنهان کرده‌ای که من مسخرِ کشف اویم؟ چرا برملا نمی‌شود؟ چرا برملا نمی‌کنی‌ام؟ مرا در کلماتت نمی‌یابم. مرا در کلماتت لمس نمی‌کنم. حروف اسمت را هجی می‌کنم. یک بار دیگر، از نو، تمام زوایای وبلاگت را می‌کنم، می‌کاوم، شاید چیزی بیابم، که تو را مقابل چشمانم برقصاند، یا ببخش، مرا مقابل چشمانت به رقص آورد.

رنگ وبلاگت را با چشمانم لیس می‌زنم، تو را نمی‌یابم. تو نیستی. حالا خود واقعی‌ات کجاست؟ حدس می‌زنم. تو را در خود واقعی‌ات حدس می‌زنم. در خوش‌بینانه‌ترین حالت از من تهی است. ولی مگر خود واقعی‌ات را تا کنون دیده‌ام؟ تو همیشه برای من تصویری بودی، رد نوشته‌ای،  وبلاگی …

اشتراک‌گذاری

با انگشتان بندبند باریکت مداد را برمی‌داری. نوکش را می‌بری روی زبانت و از توی آینه خطی می‌کشی در امتداد مژه‌هایت و یک بار دیگر یک وری نگاه می‌کنی به آینه. شاید می خواهی بدانی که کدامتان زیباتر شده‌اید!به ساعت ات نگاهی می اندازی و با عجله وسایلت را می‌ریزی توی کیفت و خداحافظی می کنی و می‌روی بیرون. پرده را کنار می‌زنم. ماشین‌ها کنارت ترمز می‌کنند.هوا آفتابی است.
چهار عمودی… روسپی، خودفروش … ۶ حرفی… ن- – ا – ر

اشتراک‌گذاری

دویست وپنجاه و شش هزار و هفتصد و بیست و یکمی

داشتم می شمردمشان که یکی شان را دیدم زیاد بع بع می کند. غلتی زدم و از بقیه جدایش کردم. در گوشش گفتم: چته چرا نمیذاری بخوابم؟ بع بعی کرد و رفت پشت درختی همان حوالی. یکی دیگرشان را صدا زدم و گفتم: رفیقت چشه؟ گفت کدومشون؟ گفتم فکر می کنم دویست وپنجاه و شش هزار و هفتصد و بیست و یکمی بود انگار یا بیست و دو! گفت: بیست و دوش که میشه اون سگه تنبل که همیشه توی آی کیو با گوسفند اشتباه میگیریش. گفتم: همون بیست و یکمی؟ گفت: اون حامله ست و میخواد بزاد. گفتم: به سلامتی اونوخ چند تا میشین؟ گفت: دو ملیون و هشتصد و چهل و پنج هزار و نهصد و بیست و سه. با توام خوابیدی؟ گفتم: … پوف …. پوف…. پیف… گفت: بوی پشگله. بخواب…
اشتراک‌گذاری

خزعبلات یک انسان بی خواب (۳)

* پسر در حالی که دستش را آرام روی پوست کمر دختر می کشید زمزمه کزد: “چقدر تنت داغه عزیزم” دختر نگاهی به اطراف می کند و می گوید: “این خونه چقدر می ارزه عزیزم؟!” * دختر آرزوهایم نه مدل ابروهایش شیطانی است و نه موهایش را هایلایت زرد می کند.دختر آرزوهایم کفش نایکی یا شلوار دیزل و مانتو زارا نمی پوشد.دختر آرزوهایم ماشین هم ندارد.

دختر آرزوهایم احتمالاْ در یک کارخانه یا یک فروشگاه بزرگ کار می کند و شب ها آنقدر خسته است که یادش می رود به من فکر کند.

اشتراک‌گذاری

قصه های جزیره ۲

با مرد لاغر دراز دیشب در همین جزیره آشنا شدم.مرد لاغر دراز می‌گوید رادیو را باید نصف شب به بعد گوش داد، وقتیکه آدم‌های مهم خوابند. نصف شب‌ها فقط چهار راننده بی‌شعور بیدارند و چهار آدم بیکار نیمه‌دیوانه که آنقدر از زندگی و کار زندگی پرت شده‌اند که شب و روزشان با هم قاطی شده است. برای این دسته از آدم‌ها هم که چه تبلیغی می‌تواند مفید باشد. نه از ارزش‌ها سر در می‌آورند، نه از شعارهای دشمن‌سوز و نه پیشرفت‌های روزافزون. دلشان به یک چای لیوانی داغ خوش است و هرچیزی که هم‌قدم آنها شود در این مسیر پوچی و بیهودگی. و انتخاب این کلمات چقدر سخت است و شاید کمی غیرمنصفانه. چطور می‌توان در مورد ارزش‌ها و درست و غلط صحبت کرد وقتیکه این همه دلیل وجود دارد بر نسبی بودن همه چیز، و نسبی بودن هم یعنی هیچ، یعنی پوچی، یعنی یک شوخی مسخره بزرگ. من آدمی را می‌شناسم که از کلاغ متنفر بود و روزی یک کلاغ شیشه همسایه مغرورش را شکست و از آن روز به بعد او عاشق کلاغ‌ها شد. من آدم کوری را دیدم که از رنگ متنفر بود. من یک آدم خجالتی دیده‌ام که از آدم‌های پررو بدش می‌آید. من آدم لاغری دیدم که آدم‌های چاق و پرخور حالش را بهم می‌زدند. می‌توانی بفهمی که دیدن یک چنین چیزهایی می‌تواند چقدر وحشتناک باشد… به اندازه یک لیوان آب می‌ریزی توی کتری تا سریع جوش بیاید و نوشیدن یک لیوان چای دارچین‌، لذت نیمه‌شبت شود. مرد لاغر دراز می‌گوید فلسفه خلقت آدمیزاد یافتن دلایل است. و من فکر کرده بودم که چرا خوردن چای دارچین در سکوت شب لذت‌بخش است. مخصوصا وقتیکه ساعت از یک نصف شب گذشته باشد و تو باشی و یک رادیوی پرحرف. حتما باید لذت نوشیدن چای لیوانی داغ در سکوت شب یک دلیل و منطق عقلانی داشته باشد. باید فکر کرد تا بتوان دلیلش را پیدا کرد. مرد لاغر دراز می‌گوید فلسفه خلقت آدمیزاد یافتن دلایل است. دلیل بودن و نبودن. چرا اینطوری هست و چرا اونطوری نیست. دلایل ابزار دفاع از انسانیت‌مان محسوب می‌شوند. باید بتوان از انسانیت خود دفاع کرد، نه؟. اگر فردا کسی خندید به این دلخوشی‌های بی‌منطق و نفهمی‌های ناروشنفکرانه چه؟! باید حتما دلایل را پیدا کرد. و من یادم آمده بود که تو روزی فکر را تعریف کرده بودی: فکر ابزاری است که توسط آن برای دلخوشی‌هایمان دلیلی منطقی پیدا می‌کنیم. چه تعریف زشت و کثیفی!… چای دارچین‌ام سرد شد. هیچ چیز بدتر از یک چای سرد نیست. باید آنرا دور ریخت. کاش فردا در مورد دلیل لذت نوشیدن چای دارچین فکر می‌کردم. رادیوی سیاه دارد ترانه گلپونه‌های ایرج بسطامی را پخش می‌کند.
اشتراک‌گذاری

فلسفه زندگی

نفس ها سنگین می شود و دو جسم، دیوانه وار در هم می پیچند و لحظه اوج، سرآغازی است بر تولد نطفه شهوت. نطفه ای که آرام آرام احساسات مادری را بر شهوت ذاتی خود می افزاید و با دمیده شدن روح، فطرتی انسانی می یابد. نطفه ای که روزی خواهد فهمید که تنها چیزی که می داند این است که زنده است و باید زندگی کند. مجموعه ای از شهوت، احساسات، فکر و فطرت. فکر، شهوت و احساسات را توجیه می کند و بی دلیل نمی تواند زندگی کند. راهی که با همراهی عشق و ترس آغاز می شود و سرانجام به یک خیالبافی زیبا یا یک خیالبافی وحشتناک ختم خواهد شد، یا شاید هیچ وقت به انتها نرسد.
در حالیکه بی دلیل می تواند دوست داشته باشد، بی دلیل می تواند لذت ببرد، بی دلیل متنفر و بی دلیل عاشق شود. شاید باید راه درست را به جای قرآن،انجیل و تورات در درون جست. شاید اینها تنها یک تلنگری بیش نیست. تلنگری که تو را وادار کند به قدرتی در درون خودت پی ببری که فریاد می زند “بی دلیل به دیگری کمک کن”
«تفکر زائد: محمد جعفر مصفا»
اشتراک‌گذاری