عادی و غیر عادی

دیدن آدم ها در زمانی که کاملاْ خودشان هستند و در دنیای خوشان سیر میکنند آن هم در فضاهای عمومی برایم جذابیت خاصی دارد و پشت سرش دنیایی از تحلیل ها و ظرافت های دیوانه کننده.

 اول:
مردی کاملا عادی، با چشمانی که اندکی بلاهت و مهربانی را توأمان دارد، با جثه‌ای لاغر و رنگ‌پریده، که با کودکان دائم شوخی و بازی می‌کند، می‌خندد و به آن‌ها لطف می‌ورزد: یک مهربانی  کاملا عادی و مورد انتظار.

دوم:
مردی شسته رفته، با کله‌ای طاس و ابروها و چشمانی کشیده رو به بالا، که از آن‌‎ها غضب و شرارت و قلدری می‌ترواد، همراه با سبیلی تاب‌خورده و نوک‌تیز، و جثه‌ای بسیار ورزیده و مهیب، با لباسی عجیب و رازآلود، که گویی برای قامت خون‌ریز او دوخته شده، چنان بازی کودکان را نگاه می‌کند که هرلحظه گمان می‌بری؛ حالا وقت‌اش است که گردنی را بشکند، یا شکم  یکی را سفره کند. اما همین‌که کودکی خرد از مقابل‌اش می‌گذرد، به مهربانی و عطوفت لبخندی می‌زند و دست پرقدرت‌اش را به نرمی بر سر کودک می‌کشد و از او می‌گذرد: جوشش مهربانی ای پنهان زیر لایه های زمخت ظاهری ، بسیار عظیم‌تر از مهربانی پیشین، در فضایی نامُنتَظَر.

اشتراک‌گذاری

سگ کشی

مرد تا چشمش به من و سگ افتاد، با عجله جلو آمد. مردی تقریبا لاغر اندام بود با صورتی پر از مو‌ که ارتفاع موهای صورتش به اندازه یک ناخن دست می‌رسید. با اشاره نگاه، از من پرسید که آیا این سگ توست و من هم بدون آنکه سگ متوجه شود، اشاره کردم که یعنی نه. نمی‌خواستم سگ بفهمد که می‌خواهم از دستش خلاص شوم. در طول راه، به صورت اتفاقی با هم آشنا شده بودیم و من هم از همان اول از ترس اینکه مبادا به من حمله کند، به او روی خوش نشان داده بودم. در چشم‌هایش چیزی بود که علاقه شدید به انسان را نشان می‌داد. رفیق شده بودیم. همین چند روز قبل، گرگی را که قصد حمله به من داشت را تکه‌پاره کرده بود. هنوز هم جراحت آن درگیری روی دست راستش دیده می‌شد. حالا در این وسط بیابان، این سگ‌پز غریبه با این نگاه‌های حریصانه‌اش انگار برای من نعمتی بود تا از دست این سگ و توجه آزاردهنده‌اش راحت شوم. مرد سگ‌پز به سمت سگ یورش برد و با یک دست پوزه پایین سگ و با دست دیگر پوزه بالای او را گرفت و در همان حال، تمام هیکلش را روی سگ انداخت. سگ تازه متوجه شده بود که چه بلایی بر سرش نازل شده است. من به فاصله ۴ یا ۵ متری آنها ایستاده بودم و با دلهره به سگ که داشت زیر فشار دست‌های مرد سگ‌پز، دست و پا می‌زد نگاه می‌کردم. مرد سگ‌پز، یک تشت مسی را با پاهایش به جلو کشید و سپس سر سگ را به درون آن برد و یک پایش را روی سر سگ گذاشت. حالا می‌شد صدای سگ را شنید که فریاد می‌زد و مرد سگ‌پز را تهدید به کشتن می‌کرد، ولی مرد سگ‌پز بی‌توجه به فریادهای او به کار خودش مشغول بود و من از ترس اینکه مبادا سگ موفق به فرار از دست مرد شود، با صدای بلند فریاد می‌زدم که ولش کن، بی‌شرف او دوست من است، چکارش داری. مرد همانطور که یک پایش را روی سر سگ گذاشته بود، با دست‌هایش هیکل سگ را گرفت و به سمت بالا کشید. می‌خواست گردن سگ را بشکند. عجیب بود که مرد سگ‌پز چشمان بی‌تفاوتی داشت. هیچ نفرتی در آنها دیده نمی‌شد، ولی با این وجود، تمام توانش را بکار برده بود تا گردن سگ را در هم شکند. کم‌کم صدای جریک جریک گردن سگ به گوش می‌رسید و از فریادهای سگ کاسته می‌شد. با هر صدایی که از استخوان‌های گردن سگ بلند می‌شد، چنان به هیجان می‌آمدم که دوست داشتم از این شادی و خوشحالی به رقص بپردازم. ولی در ظاهر خود را بی‌تفاوت نشان می‌دادم، نمی‌خواستم که مرد سگ‌پز متوجه شود که من از خورد شدن گردن یک سگ بیچاره اینچنین به وجد آمده‌ام. یکمرتبه با یک حرکت دست، استخوان‌های گردن حیوان در هم شکست و هیکلش از میان دست‌های مرد فرو ریخت و روی سر سگ افتاد. جلوتر رفتم. چشم‌های سگ هنوز هم باز بود و به من نگاه می‌کرد. هنوز هم علاقه شدید در چشمانش موج می‌زد.
* * * *
من به پشتی خانه تکیه داده بودم و تلویزیون را تماشا می‌کردم که داشت مصاحبه با همان مرد سگ‌پز را پخش می‌کرد. او از گرفتاری‌های شغلش می‌گفت و اینکه سگ‌ها چقدر کم شده‌اند. از اینکه مردم علاقه زیادی به خوردن روغن سگ ندارند و اینکه پوست سگ‌ها بر اثر درگیری‌هایی که در بیابان با حیوان‌های دیگر دارد، آنقدر سوراخ می‌شود که با هزار بدبختی باید آنها را ترمیم کند تا قابل استفاده شوند.
اشتراک‌گذاری

رادیو پیام

گوینده رادیو پیام: چه روز کسالت باری است.هیچ هیجانی نیست، دود،ترافیک،صدای بوق،دعوای مسافرکش ها همه و همه دست به دست هم داده تا صبح بسیار مزخرف و غم باری راآغاز کنیم.آهای شما که توی ماشین نشسته اید! کجا می روید این وقت صبح؟سرکار؟مگر چقدر حقوق می گیرید که باید هر روز این ترافیک را تحمل کنید؟شاید هم می خواهید فرزندتان را به مدرسه برسانید،که چه بشود؟دو روز دیگر باید میلیون ها تومان خرج کنکور و دانشگاهش کنید،در آخر هم هیچی نمی شود و سربار خانواده می ماند.شاید هم راننده تاکسی هستید.از حق خودتان نگذرید.اگر مسافر ۲۵ تومان هم کم داشت ساعت مچی اش را بگیرید.از صبح تا شب توی این خیابان های جهنم با کلاج و دنده ور نمی روید تا مسافر بیاید و بگوید پول خرد ندارد.هر راهی که به ذهنتان می رسد را امتحان کنید.هیجان را تجربه کنید.اگر در تاکسی نشسته اید همین الآن با مشت به دماغ مسافر بغلی بکوبید.

(موزیک اخبار رادیو پیام) گوینده اخبار: شنوندگان عزیز سلام.ساعت ۷:۳۰ ،با بخش خبری صبحگاهی از رادیو پیام در خدمت شما هستیم.مصرف روزانه ۴۰ گرم گشنیز،خطر ابتلا به سرطان زانو را کاهش می دهد.محققان دانشگاه کلورادو با تحقیق روی ۳۲۰ نفراعلام کردند کسانی که روزانه ۴۰ گرم گشنیز مصرف می کنند، کمتر از دیگران در معرض ابتلا به سرطان قرار دارند…شنوندگان عزیز،تا ساعت ۷:۴۵ و بخش بعدی خبری که در خدمتتان خواهیم بود خدا یار و نگهدارتان! (موزیک اخبار رادیو پیام)

(صدای دینگ دینگ کنترل ترافیک) گوینده سازمان کنترل ترافیک: شنوندگان عزیز،باز هم سلام و صبح بخیر عرض می کنم.از مرکز کنترل ترافیک تهران در خدمتتان هستم تا آخرین وضعیت ترافیکی شهر را به اطلاعتان برسانم.طبق تصاویر ارسالی از دوربین های این مرکز،از دقایقی پیش به دلیل گروگانگیری در یک مدرسه در میدان ونک ،خیابان گاندی مسدود شده است.از شهروندانی که در این مسیر در حرکت هستند تقاضا می کنیم که آرامش و بردباری خود را حفظ کرده و راه را برای تردد خودروهای پلیس و امداد رسان باز نگه دارند.در خیابان قائم مقام فراهانی به دلیل درگیری مسلحانه راننده مسافر کش با یک مسافر،ترافیک محدوده با مشکل مواجه شده است.هم چنین خود کشی یک عابر که با پریدن در داخل کانال فاضل آب وسط بلوار کشاورز خود را طعمه موش ها کرد،تردد در این ناحیه را مختل کرده است.در مسیر غرب به شرق بزرگراه رسالت ،لوکوموتیو ران خط دوم مترو تهران، قطار را از ایستگاه خارج کرده و کنار اتوبان مشغول سوار کردن مسافر به مقصد فلکه دوم تهران پارس است.از اینکه همراه ما هستید سپاسگذاریم.

(با ترمز شدید راننده تاکسی چرتم می پرد،موزیک اخبار رادیو پیام ) :شنوندگان عزیز سلام.ساعت ۷:۴۵ بامداد.با بخش دیگری از اخبار صبحگاهی در خدمتتان هستیم.برج میلاد مهر ماه امسال به بهره برداری می رسد….

اشتراک‌گذاری

خزعبلات یک انسان بی خواب (۶)

ـ دیشب خدا را خواب دیدم.مثل کودکی گناهکار گریه می کرد.در آغوش گرفتمش و برایش گفتم که همه ما یک روز اشتباه کرده ایم.

ـ صبح که از خواب بیدار شدم باز دیدم بالشتم را محکم بغل کرده ام.نمی دانم معنای روانشناسانه اش چیست؟ یک تنهایی بیمار گونه و یا وفاداری ای تحسین برانگیز…!!

اشتراک‌گذاری

معرفت

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابران به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه” پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. او گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: ما خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد آِهی کشید و با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است…!

اشتراک‌گذاری

خزعبلات یک انسان بی خواب (۲)

دخترک از خدا خواست وقتی با پسر تنهاست مراقبش باشد خطایی نکند، خدا قبول کرد و فرشته‏ای برای مواظبت از دختر فرستاد.
پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت.
 
*****
 پسر سبزی فروش نمی‏دانست دختر چشم آبی هر روز کاغذ دور سبزی‏ها‏ را به امید جمله‏ای می‏کاود.
اشتراک‌گذاری