تخیلات یک انسان بی خواب

بی خوابی امانم را بریده.هر کسی شیوه ای خاص برای خواباندن خودش در چنین مواقعی دارد.من دوست دارم با قوه تخیل به مبارزه با بی خوابی بروم.یک روش قدیمی.شمردن گوسفند:

بخواب

یک آغل بزرگ و تعداد زیادی گوسفند و همچنین یک مانع هم می خواد که از روی آن بپرند.
– خوب، شروع کنید، همه چی آماده است. یکی یکی باید از روی این مانع بپرین و رد شین
– یک، دو، سه، ….، بیست و شش، بپر دیگه، بپر بیا… ای بابا، مانع به این کوچکی، عجب گوسفند دست و پا چلفتی ای هستی. زود باش، بپر دیگه…( میره عقب و دوباره با سرعت میاد که رد شه. می خوره به مانع و نقش زمین میشه… بعدی میاد که رد شه، اونهم میخوره به مانع و می افته روی قبلی…بعدی میاد و می خوره به این دوتا و همینطور کلی گوسفند روی هم تلنبار میشن). نخیر دیگه فایده نداره. یک در باید درست کنم تا بی دردسر و راحت ازش رد شن… خوب برید کنار تا من این در رو باز کنم… فقط خیلی آروم و یکی یکی باید بیرون بی یان…خوب شروع کنید.
– یک،دو،سه…چه خبره، یکی یکی، آهاااااااای…( چند تا با همدیگه می خوان از در رد بشن. دستمو می اندازم وسط پشم های یکی و می چسبمش. عجب گوسفند چاق و پر زوریه. منو میکشه دنبال خودش و همونطور میره… بالاخره پشمهاش از دستم در میاد و فرار می کنه و من روی زمین می افتم. حالا دیگه همه گوسفندها با هم هجوم آوردن به سمت در و به زور خودشونو رد می کنند و میرن بیرون. من همچنان پخش شده روی زمین، فقط دارم تماشا می کنم).
– برین گم شین، گوسفند به این بی شعوری. اصلا کی گفته که باید گوسفندها رو شمرد.(از جا بلند می شم و خاک های روی لباسم رو می تکونم و می رم به سمت آغل).
– تو چرا نمی یای بیرون. ( یکی از گوسفندها نشسته آخر آغل و داره کتاب می خونه). چی می خونی؟( هیچی نمیگه. روشو برمی گردونه و در همون حین نمی دونم چی زیر لبش زمزمه می کنه).
– مگه کری؟ گفتم چی می خونی؟( از جا بلند میشه و کتاب رو پرت می کنه بیرون آغل و هجوم میاره به سمت من… یک جا خالی می دم و اون هم در حالی که همونطور صدای ماشین از خودش در میاره، با سرعت از در آغل بیرون میره و با همون سرعت چند بار، دور گوسفندها می چرخه و آخرش یک ترمز عجیبی می زنه که نزدیک یک متر رد ترمزش روی زمین می مونه. بعدش هم جوری که حرص من رو در بیاره، سرش رو بالا میاره و دندونهاشو به من نشون میده).
– خیلی خوب، دیگه عصبانی ام کردین. من شما رو آدم می کنم. با بد آدمی در افتادین. (چند تا گرگ می فرستم تا همه رو تکه پاره کنند. مخصوصا خوردن این گوسفند آخری رو با جزئیات کامل تخیل می کنم که چطور داره زیر فشار دندونهای یک گرگ وحشی، دست و پا میزنه).
 
از خواب می پرم.چه خواب مزخرفی بود.یادم نمی آید چه زمانی به خواب رفتم.
اشتراک‌گذاری

سایه ی روشن

صدایت را هنوز می شنوم که می گویی:”سایه ی روشن پشت پلک هایت را دوست دارم.”
به خنده می گویم:”سایه که روشن نمی شود،سایه همیشه سایه است،آنکه روشن است سایه نیست،آنکه سایه است روشن نیست.”
می گویی:”پس سایه روشن نام چیست؟”
می گویم:”روشن صفت سایه نیست،همسایه اش است اینجا،رقیبش و رفیقش،اوووووه، کلی فرق دارد سایه روشن با سایه ی روشن.”
و تو خواستی که بازی را تمام کنیم چون می بازی اگر ادامه یابد،من بهتر از تو با کلمه ها بازی می کردم و من گفتم که سایه ام را دوست دارم،بیشتر از همه شبیه خودم است،انگار که بچه ام باشد،حتی از بچه ام هم نزدیک تر…
و تو بازی را بچگانه کردی و خودت را حصار کردی بین من و سایه ام و پرسیدی از تو هم نزدیک تر؟ و من هم نقش بچه ی شیطان را بازی کردم و پرسیدم مگر تو نزدیکی؟ و تو از فاصله گفتی که چقدر بین ما کم است،آنقدر که صدای نفس کشیدن هم را می توانیم بشنویم و قول دادی اگر همه جا ساکت شود می توانم صدای تالاپ تولوپ قلبت را هم بشنوم و پز دادی که من و خودت آنجاییم و من سایه ای ندارم و ترا دارم و هیچ ندانستی چقدر دوریم، ما، من و سایه ام،از تو ، از آدم ها، و سایه ام آنقدر به من نزدیک است که تو آن را توی من نمی بینی و هیچ صدایی به گوش ما نمی رسد و اصلا” یادت رفت سایه ی پشت پلک هایم را دوست داشتی.
و رفتی و دنیا آنقدر تاریک بود که نوری نمانده بود تا سایه ای را بزاید و ما را جا گذاشتی مثل همه ی آدم ها که سایه ها را جا می گذارند. من ، سایه ام و سایه ی پشت پلک هایم را.
اشتراک‌گذاری

خزعبلات یک انسان بی خواب (۵)

ـ تو هم که خواب های غلط می فرستی
با چند نفر می چتی خدای بزرگ؟

 ـ از معجزات بزرگ خداوند است که فاحشگان غالباْ چشمانی معصوم دارند.

ـ زن و شوهر بسیار خوشبخت بودند تا قبل از آنکه مرد تخصصش را در زنان و زایمان بگیرد.

اشتراک‌گذاری

پسر. پرادو. سادیسم

پسره جلوی من از در یه ساختمون در اومد و همکارای دیگه ش که همگی دختر بودند هم یکی یکی بیق بیق قفل ماشیناشون رو باز میکردند. به اولی گفت بریم یه جا یه چیزی بخوریم؟ دختره که ژاکت قرمز پوشیده بود و پژو جی ال ایکس داشت گفت: برای چی؟!
من موندم که چرا گفت برای چی؟ پسره گفت: فکر کردم بخوای چیزی بخوری یا گپ بزنیم. دختره گفت نه ممنون کار دارم. جلوتر به یکی دیگه همینارو گفت. طرف قیافه نداشت ولی ماتیز داشت. اونم گفت نه. بعدی پراید داشت و گفت نه. بعدی هیچی نداشت و شبیه نظافتچی ها بود و گفت نه.
پسره باز جلوی من سر تقاطع اسفندیاری و آفریقا رفت اون دست خیابون و منتظر ماشین شد. این سه تا دختر اولی با ماشناشون از جلوش رد شدند و سوارش هم نکردند تا یه جایی ببرنش. ناراحت شدم. عصبانی شدم. حالم بد شد…
فکر کردم الان پسره یه موبایل در میاره آه باهاش زنگ میزنه… ده دقیقه بعد یه پرادو جلوی پاش وایستاد. دختره درو براش باز کرد و پسره که نشست دختر خم شد و بوسیدش. یه دختر خوشگل خفن تابناک.
گوشیم زنگ خورد: هی  خره من اینور خیابونم. کجایی؟ تو عالم هپروتی… دوستم رو دیدم که داره بالا و پایین میپره. اون پسره رو ندیدم. سوار ماشین اون دوست شدم و چند متر بالاتر دیدم اون پسره داره پیاده میره وسرش رو فرو کرده تو یقه ش. به دوستم گفتم یه بوق بزن! دوستم گفت: چرا؟ گفتم بزن. یه بوق فقط.جلوتم نگاه کن. دوستم بوق زد. پسره با هیجان برگشت نگاه کرد. من به جلو خیره نگاه کردم. دوستم گفت چی شد؟ گفتم ثواب داره… بلند خندیدم.
اشتراک‌گذاری

سیاه ،سفید،سرخ

روی جدول های کنار خیابان می نشیند و با نگاهش دنباله جدول را می گیرد: سیاه، سفید، سیاه، سفید…
با خودش می گوید کاش جدول ها را رنگ دیگری می زدند مثلا سبز و آبی. نه، نه‌…سبز و آبی قشنگ نیستند باید همه آن ها را قرمز می کردند…
صدای رد شدن ماشین ها را از خیابان می شنوم. دستش را توی جیبش می برد و مداد قرمز کوچکی را در می آورد و شروع می کند به رنگ زدن. گوشه جدول سفید، قرمز می شود. در ذهنش جدول های سرتاسر را سرخ می بیند و خودش را که روی آن ها نشسته و آدامس هایش را می فروشد. می خواهد به رنگ زدن ادامه بدهد که ناگهان مرد ژولیده ای از راه می رسد و گوشش را محکم می گیرد و به دنبال خود می کشد. در همان حال سرش داد می زند که چرا نشسته و آدامسش را نمی فروشد. او چیزی نمی گوید و مداد قرمز کوچک را پرت می کند به طرف جدولهای سیاه، سفید، سرخ!
اشتراک‌گذاری

ساز ناکوک

همه می گویند نمی شود، من می گویم می شود. باید امتحان کرد. چرا نشود؟ مگر ما ملتی متمدن نیستیم؟ من شروع می کنم، دیگران از من یاد می گیرند و بی نظمی ترافیک از بین می رود. دوستان‌ام   نصیحت ام می کنند که به کشورهای اروپایی نگاه نکن؛ این‌جا ایران است. بخواهی مثل اروپایی ها رانندگی کنی نابود می شوی. چه حرف مسخره‌ای…

از همین جا شروع می کنم. به این زن که دست بچه اش را گرفته و سعی می کند از روی خط عابر پیاده عرض خیابان را طی کند راه می دهم… ترمز… به طور کامل پشت خط عابر پیاده می ایستم… چرا رد نمی شود؟ چرا چپ چپ نگاه می کند؟ د ِ برو دیگه! منتظر چی هستی؟ باور نمی کند وسط خیابان ایستاده باشم و به او راه بدهم. هر لحظه منتظر است راه بیفتم… خانم برو دیگه. از پشت سر چه بوقی می زنند! اوه اوه… یکی ترمز کرد و لاستیک هایش روی زمین کشیده شد… نزدیک بود از پشت به من بزند… چرا به من می گوید سیرابی؟! زن در حالی که چادرش را به لب گرفته از جلوی ماشین من می گذرد. حالا ماشین های دیگر از بغل ماشین من با سرعت عبور می کنند و او می ترسد از کنار ماشین من رد شود و دیگران او و بچه اش را زیر بگیرند. یک ماشین دیگر از کنار من رد می شود و راننده اش فریاد می زند یابو! زن به هر بدبختی ست عرض خیابان را رد می شود. از دوستم می پرسم چرا این طور شد؟ با خنده می گوید در این ارکسترِ ترافیکی، درست است که همه خارج می نوازند ولی با هم هماهنگ اند. تو می خواهی تنهایی از روی نُت بزنی، هماهنگی را از بین می بری. اگر راحتی خودت و دیگران را می خواهی با ارکستر هماهنگ شو!

اشتراک‌گذاری