سگ کشی

سگ کشی مرد تا چشمش به من و سگ افتاد، با عجله جلو آمد. مردی تقریبا لاغر اندام بود با صورتی پر از مو‌ که ارتفاع موهای صورتش به اندازه یک ناخن دست می‌رسید. با اشاره نگاه، از من پرسید که آیا این سگ توست و من هم بدون آنکه سگ متوجه شود، اشاره کردم که یعنی نه. نمی‌خواستم سگ بفهمد که می‌خواهم از دستش خلاص شوم. در طول راه، به صورت اتفاقی با هم آشنا شده بودیم و من هم از همان اول از ترس اینکه مبادا به من حمله کند، به او روی خوش نشان داده بودم. در چشم‌هایش چیزی بود که علاقه شدید به انسان را نشان می‌داد. رفیق شده بودیم. همین چند روز قبل، گرگی را که قصد حمله به من داشت را تکه‌پاره کرده بود. هنوز هم جراحت آن درگیری روی دست راستش دیده می‌شد. حالا در این وسط بیابان، این سگ‌پز غریبه با این نگاه‌های حریصانه‌اش انگار برای من نعمتی بود تا از دست این سگ و توجه آزاردهنده‌اش راحت شوم. مرد سگ‌پز به سمت سگ یورش برد و با یک دست پوزه پایین سگ و با دست دیگر پوزه بالای او را گرفت و در همان حال، تمام هیکلش را روی سگ انداخت. سگ تازه متوجه شده بود که چه بلایی بر سرش نازل شده است. من به فاصله ۴ یا ۵ متری آنها ایستاده بودم و با دلهره به سگ که داشت زیر فشار دست‌های مرد سگ‌پز، دست و پا می‌زد نگاه می‌کردم. مرد سگ‌پز، یک تشت مسی را با پاهایش به جلو کشید و سپس سر سگ را به درون آن برد و یک پایش را روی سر سگ گذاشت. حالا می‌شد صدای سگ را شنید که فریاد می‌زد و مرد سگ‌پز را تهدید به کشتن می‌کرد، ولی مرد سگ‌پز بی‌توجه به فریادهای او به کار خودش مشغول بود و من از ترس اینکه مبادا سگ موفق به فرار از دست مرد شود، با صدای بلند فریاد می‌زدم که ولش کن، بی‌شرف او دوست من است، چکارش داری. مرد همانطور که یک پایش را روی سر سگ گذاشته بود، با دست‌هایش هیکل سگ را گرفت و به سمت بالا کشید. می‌خواست گردن سگ را بشکند. عجیب بود که مرد سگ‌پز چشمان بی‌تفاوتی داشت. هیچ نفرتی در آنها دیده نمی‌شد، ولی با این وجود، تمام توانش را بکار برده بود تا گردن سگ را در هم شکند. کم‌کم صدای جریک جریک گردن سگ به گوش می‌رسید و از فریادهای سگ کاسته می‌شد. با هر صدایی که از استخوان‌های گردن سگ بلند می‌شد، چنان به هیجان می‌آمدم که دوست داشتم از این شادی و خوشحالی به رقص بپردازم. ولی در ظاهر خود را بی‌تفاوت نشان می‌دادم، نمی‌خواستم که مرد سگ‌پز متوجه شود که من از خورد شدن گردن یک سگ بیچاره اینچنین به وجد آمده‌ام. یکمرتبه با یک حرکت دست، استخوان‌های گردن حیوان در هم شکست و هیکلش از میان دست‌های مرد فرو ریخت و روی سر سگ افتاد. جلوتر رفتم. چشم‌های سگ هنوز هم باز بود و به من نگاه می‌کرد. هنوز هم علاقه شدید در چشمانش موج می‌زد. * * * * من به پشتی خانه تکیه داده بودم و تلویزیون را تماشا می‌کردم که داشت مصاحبه با همان مرد سگ‌پز را پخش می‌کرد. او از گرفتاری‌های شغلش می‌گفت و اینکه سگ‌ها چقدر کم شده‌اند. از اینکه مردم علاقه زیادی به خوردن روغن سگ ندارند و اینکه پوست سگ‌ها بر اثر درگیری‌هایی که در بیابان با حیوان‌های دیگر دارد، آنقدر سوراخ می‌شود که با هزار بدبختی باید آنها را ترمیم کند تا قابل استفاده شوند.

اشتراک‌گذاری

راننده تاکسی درست جلوی پاهای دکتر کچل ترمز می‌زند. دکتر کچل لبخندی بر لب دارد، از همان لبخندها که مشخصه آدم‌های خوب و مهربان و روشنفکر است. کتش را روی دستش انداخته و منتظر می‌ماند. راننده تاکسی سریع پیاده می‌شود، به دکتر سلام می‌کند و تند خودش را به طرف دیگر ماشین می‌رساند تا در را برای دکتر کچل باز کند. دکتر کچل با مهربانی به تکاپوی راننده تاکسی نگاه می‌کند و خیلی گرم و خودمانی حرف می‌زند: “سلام، امروز خیلی خوش‌تیپ شدی. ماشاءالله ماشاءالله. زحمت کشیدی، من خودم در را می‌بندم، متشکرم”. راننده معتاد لبخند مسخره‌ای روی لبهایش می‌نشاند و برمی‌گردد تا سوار ماشینش شود… بوی عطر خانم مسافری که صندلی عقب نشسته است، تاکسی را سرمست کرده است و چشم‌های خانم مسافر و این سرمستی با حرف‌های دکتر کچل همراه می‌شود. “تعداد سوال‌های فلسفی خیلی کم است. سه تا یا چهارتا. ما کی هستیم و داریم چکار می‌کنیم و اصلا چرا هستیم؟ ولی کلی جواب جورواجور برای همین چند سوال وجود دارد. می‌دانی چرا؟ برای اینکه داریم در مورد چیزی صحبت می‌کنیم که خارج از حوزه فهم ماست. فقط می‌توان احتمال داد”. راننده تاکسی از آینه نگاهی به موهای پریشان شده خانم مسافر می‌اندازد و سری تکان می‌دهد. دکتر کچل ادامه می‌دهد: “متاسفانه برای این مهمترین سوال‌ها هیچ قطعیتی وجود ندارد. هر کس بر اساس تمایلات درونی‌اش، محیطی که در آن بزرگ شده، بلاهایی که روزگار سرش آورده است و سطح فهم و شعورش جوابی را برای این سوال‌ها انتخاب می‌کند”. راننده تاکسی متفکرانه ابروهایش را در هم می‌کشد و خطاب به دکتر کچل می‌گوید: “پس تکلیف ایمان چه می‌شود آقای دکتر؟ آدم‌هایی که معتقدند راه درست همان است که آنها انتخاب کرده‌اند”. جمعیت زیادی جلوی فروشگاه سرچهارراه جمع شده‌اند. خانم مسافر با دیدن آنها به خودش می‌آید که به مقصد رسیده است و از راننده می‌خواهد که نگه‌دارد. نگاه‌های راننده معتاد و دکتر کچل، خانم مسافر را تا وسط جمعیت همراهی می‌کنند. “وضع چایی هم خراب شده آقای دکتر. مملکت شده شهر هرت.”
اشتراک‌گذاری

ظاهر و باطن

اول:

پسر جوان به راه می افتد؛ هر دو دلچسبند اما او از مانتو سبزه خوشش امده!
مسافتی به دنبالشان قدم بر می دارد؛ مردد است؛ اگر نگوید که از او خوشش امده شاید دیگر او را نبیند؛ اصلا چرا اینطور یهویی به دلش نشست؟!
با ترس و لرز جلو میرود…
–ببخشید خانوم! این شماره ی منه …۰۹۱۱   اگه میشه باهام تماس بگیرید؛ به خدا قصد مزاحمت ندارم؛ فقط ازتون خوشم اومده…
–برید اقا! مزاحم نشید! من اینکاره نیستم! به چه جراتی تو خیابون به من شماره میدید؟!
پسر جوان در حالیکه به رنگ شکلات در امده، دور میشود…
–چه جیگری بودا! اعتماد به نفس پیدا کردم! گفت شمارم چنده؟!!

دوم:

زن، رژش را با فشار بیشتری به لبش میمالد؛ میخواهد کاملا معلوم باشد که زیبا تر شده!
نصف شیشه عطر را روی خودش خالی میکند! بو در تمام خانه می پیچد…
یک لحظه میماند که شلوارک صورتی را بپوشد یا ابی را!
صورتی! جذاب تر است.
ناخن هایش را با دقت رنگ امیزی می کند…در ایینه به خود می نگرد!
–وای! چقدر خوردنی شدم!!
صدای چرخش کلید در قفل را که می شنود خون در پاهایش می جهد…به سوی در می رود…
–سلام عزیزم!
–سلام! خوبی؟ بدو برو شامو بیار که دارم از گشنگی می میرم…
زن با سرگیجه به سمت اشپز خانه می رود..
–خوشگل شده بودا!!     این را مرد با خود می گوید…

سوم:

–برای سلامتی حاج اقا صلوات!
حاج اقا پایین می اید! انقدر نصیحت کرده تا خیالش جمع باشد که حضار تا بیست و چهار ساعت، معصیتی مرتکب نمی شوند.
–لال از دنیا نری صلوات دوم بلند تر!
باز هم صدای صلوات است و نگاه به مراد جمع…
.
.
.
–حاج اقا از شما بعیده!
–نه خواهرم! این حالتی که عرض کردم دیگه کاملا شرعی میشه و حتی استحباب اون در کتب و اخبار متواتر روایت شده…

اشتراک‌گذاری

سانفرانسیسکوی کتاب

“ما بیست و پنج کتاب قفل شده در‎ ‎وزارت ارشاد داریم. اینها غیر از کتابهایی است که هنوز جوابی برایشان نیامده است. ‎الان گفته اند کتاب ها باید سی دی داشته باشد. بعد گفته اند یک نسخه پی دی اف داشته‎ ‎باشد. چون به حوزه و مجمع‎ ‎طلاب می رود برای بررسی. آقای وزیر هم قبلا گفته بود‎ ‎که طلاب بهترین افراد برای بررسی کتاب ها هستند. تا ‏چند سال برای اجازه نشر کتاب یک‏‎ ‎هفته ای جواب داده می شد و حتا گفته بودند اگر ۱۵ روز بیشتر طول کشید می توانید‏‎ ‎مستقیما نزد مدیر کل بروید. الان حتا جواب کتاب های خنثی مثل تغذیه و بهداشت هم‎ ‎نیامده است. تعدادی از کتاب ها را ‏هم می گویند نباید این ناشر چاپ کند. مثلا پیش می‎ ‎آید که یک کتاب وقتی به ناشر دیگری داده می شود، بدون هیچ ‏تغییری چاپ می شود‎.” «شهلا لاهیجی؛ روزآنلاین»

“شاپور پسر دائی جان سرهنگ که در یک گوشه سالن بیصدا و بی حرکت نشسته بود، فش فش کنان پرسید:
– عمه خانم، قفلش کردند یعنی چی؟
سئوال احمقانه ای بود. ولی قبل از اینکه کسی از طرفین ذینفع باو جواب بدهد اسدالله میرزا گفت:
– مومنت! تو هنوز با این سن و سالت نمیدانی قفلش کردند یعنی چه؟
و شاپور ملقب به پوری با تمام نبوغ ذاتیش جواب داد:
– از کجا میدانم؟
اسدالله میرزا چشمکی زد و با خنده گفت:
– یعنی سانفرانسیسکو نشده!
(دائی جان ناپلئون، ایرج پزشک‌زاد، انتشارات صفی علیشاه، چاپ نهم، بهمن ۲۵۳۵، صفحه ی ۳۵)

اشتراک‌گذاری

داستانی که خواهم نوشت

«کلمه‌ها مطلقا تکراری هستند. تمام کلمه‌ها، حتا همین کلمه‌هایی که در حال خواندن آن‌ها هستی، تمام‌شان سال‌هاست که استفاده شده‌اند بارها و بارها و مطلقا تکراری هستند، بی‌هیچ استثنایی. آن‌قدر تکراری هستند کلمه‌ها که حتا فهرست کاملی از آن‌ها را در فرهنگ لغت‌ها جمع‌آوری کرده‌اند به‌ترتیب  حروف الفبا.» سوم‌شخص محدود سپس نفسی تازه کرد و در حالی که ذهنش را در تکاپوی یافتن کلمه‌ای جدید رها کرده بود، ادامه داد: «اما شاید چیزی بیشتر از ظاهر کلمه‌ها هم وجود داشته باشد که هنوز تکراری نشده است و چه بسا که هیچ‌وقت هم تکراری نخواهد شد. اگر در پس هر کلمه‌ای که بیان می‌شود حسی باشد، آن کلمه شاید بتواند از شکل  یک دال تنها خارج شود و مدلول  خود را در مسیر  یک دلالت پیدا کند. این حس، همان چیزی است که می‌تواند تکراری نباشد. اگر این‌گونه باشد، آن‌گاه می‌توان امیدوار بود که مدلول ‌خلق‌شده، مخلوق  جدیدی باشد که نشانه‌ی تازه‌ای با خود به‌همراه دارد.» سوم‌شخص محدود، خودنویس طلایی‌رنگش را چند لحظه‌ای بین انگشت‌های دودستش در تعادل نگه داشت و بعد، ناگهان، انگار که نکته‌ی تازه‌ای را کشف کرده باشد، به‌سرعت نوشتن را از سر گرفت: «این مخلوق تازه اما برای رسیدن به‌عرصه‌ی وجود، محتاج به شنونده یا خواننده‌ای است که آن مسیر  دلالتی که در ذهن  نویسنده یا گوینده شکل گرفته را کشف و دنبال کند. تنها در این‌صورت است که مدلول می‌تواند در انتهای مسیر دلالت، و در قالبی فراتر از یک مفهوم انتزاعی و ذهنی صرف، شکلی وجودی به‌خود بگیرد. هر چند که من بعد از تو هرگز نتوانستم این شنونده یا خواننده را پیدا کنم، اما همان زمان‌های کوتاه بودن‌ات نمونه‌ی واضحی بودند برای اثبات  این‌که چنین شنونده یا خواننده‌ای وجود دارد.» در این لحظه بود که سوم‌شخص  محدود، در حالی که گویی با گذاشتن این نقطه‌ی آخر به آرامش رسیده باشد، خودنویس  طلایی را بر زمین گذاشت و به‌رسم  همه‌ی لحظه‌هایی که دچارِ حس  متفاوتی می‌شود، بر آویز مقدسی که به یادگار از محبوب بر گردن آویخته بود بوسه‌ای زد. این بوسه، آخرین بوسه‌ی سوم‌شخص محدود پیش از در آغوش گرفتن  مرگ بود.

 این شاید پایان‌بندی  آن داستان  موعودی باشد که روزی خواهم نوشت.

اشتراک‌گذاری

عاشقانه

زن، آه سردی کشید و در حالی که با گوشه چارقد نم اشک هایش را از گونه ها می گرفت با صدایی بغض‌آلود گفت: “می‌دانم دوستم نداری. می‌دانم فقط به خاطر ثروت پدرم با من ازدواج کردی.نمی دانم چطور خام حرف های تو شدم. انسان هم انقدر طمع کار؟! اصلا از عشق و عاشقی هیچ‌چیز سرت نمی‌شود.از دوست داشتن .” و در حالی که کم کم لحن‌اش تندتر می‌شد، بغض‌اش ترکید و با گریه گفت: “بی‌احساس! سنگ‌دل!”

مرد، بدون این که کلمه‌ای حرف بزند، با بی خیالی شالش را دور گردنش انداخت و دفتر و دستکش را برداشت و اطاق را ترک کرد.

 زن فریاد زد: “آخه بی رحم!! مگر با تو حرف نمی زنم؟! . . .  مصلح الدین! . . . بی عاطفه … با تو ام …سعدی!”

اشتراک‌گذاری