فردا

مضطربم.
بعضی وقتها آشوب ناگهان تمام وجودم را می‌گیرد از فرداهایی که آمدند و من هنوز سر جایم، اینجا، ایستاده‌ام. یا نشسته‌ام. یا مانده‌ام. همه‌شان یک معنی را می‌دهند.

* * *
Trackهای سی‌دی را یکی‌یکی می‌زنم جلو یک آهنگ شاد پیدا کنم. خودم را فحش می‌دهم که هر چه آهنگ ناله است، چه خارجی چه فارسی، ردیف کردم در این سی‌دی‌های بی‌صاحاب!
پشت چراغ قرمز گل‌فروشان دسته‌های گل‌نرگس را می‌گیرند جلوی دیدم. با خودم می‌گویم: “می‌خرم… می‌خرم… فردا!” و با نگاه گل‌های خوش‌رنگ را دنبال می‌کنم.
با آهنگ ریتم می‌گیرم و می‌خوانم. پشت چراغ قرمز بعدی پسرک فال فروش مدام می‌کوبد به شیشه و من نگاهش می‌کنم. “می‌خرم. بلاخره روزی آرزویی خواهم کرد و فالی خواهم خرید. فردا…”
بغض گلویم را فشار می‌دهد. نفس عمیقی می‌کشم و لعنت می‌فرستم بر تمام این آهنگ‌ها. زن مثل همیشه ایستاده کنار خیابان. با شال جلوی دهانش را گرفته از سرما. می‌گذرم و می‌گویم: “فردا! فردا دیگر حتما سوارش می‌کنم…”
باید الان بروم خانه. زودتر بروم بهتر است. می‌توانم بیشتر راجع به فردا فکر کنم، برنامه ریزی کنم و تصمیم بگیرم.
در خانه ولو می شوم روی مبل، یا روی تخت، یا روی زمین.
خواب آلوده می‌گویم: “فردا!… فردا برای فردا فکر می‌کنم.”

اشتراک‌گذاری

چهار فصل

نشسته‌ام روی نزدیک‌ترین صندلی به در ورودی و تکیه داده‌ام به شیشه‌ای که ردیف صندلی‌های واگن مترو را جدا می‌کند از فضای ایستادن مسافرها. می‌پرد میله‌ی شیشه را می‌گیرد سرش را کج می‌کند دستش را می‌آورد جلو، که یعنی بخر، از من آدامس بخر. خیره‌ی چشم‌هایش می‌شوم که وقتی ایستاده، هم ارتفاع چشم‌های من هستند که نشسته‌ام. چشم‌های چه‌رنگی. چه رنگ عجیبی دارند چشم‌هایش. غمگین. موهای طلایی بلندش را ریخته روی شانه‌ها. لب‌هایش سرخ. سرخ از سرما لابد. خوب خودش را نپوشانده، می‌لرزد. نلرز هفت ساله دختر، هنوز مانده تا سرما.

بیست و دو ساله معشوقه‌ی دور، معشوقه‌ی تنها، کف دست‌هایش را منحنی کرده، می‌زند به هم از مفصل انگشت‌های کشیده‌اش، که حالا کشیده‌تر هم به‌نظر می‌رسند. تار موهای طلایی از مقنعه‌ی مشکی‌اش بیرون افتاده، کنار چشم‌های خسته، انگار که تمام دیشب را بیدار مانده باشد. چشم‌های چه‌رنگی. چه رنگ عجیبی دارند کمی بالاتر از لب‌های صورتی وسط صورت سفید، سفید مثل ماه. ذره ذره صورتش را کشف می‌کنم و تسلیم می‌شوم، تسلیم‌تر، تسلیم‌تر.

بیست و چهار ساله پسر بی‌تعادل را می‌نشانم روی صندلی رستوران شلوغ. سیگارش را می‌گذارم گوشه‌ی لبهایش. دود را که می‌کشد توی ریه‌ها، شروع می‌کند به لرزیدن. با غرور شکسته. ناز بانو بله را گفته بود به آقای دکتر ماکسیما سوار سی ساله، با صورت مردانه‌ی پر ریش. پسرک عاشق روبروی من اما تازه اول راه بود. با جیب خالی و ریش تنک، به قول دخترک هیچ «وسوسه‌کننده» نبود.

راه می‌افتم تا مسیر تکراری را باز هم پیاده بروم. یقه‌ی کاپشن را می‌دهم بالا و دست‌ها توی جیب. تیپ تکراری همه‌ی فصل‌های سرد. سرما چقدر خوب است.

اشتراک‌گذاری

فیزیک، متافیزیک

دوستی از آن سر دنیا تماس گرفته که در موقعیت خاصی قرار دارد و التماس دعا داشت.می گفت برایم دعا بکن.تو سیدی و احتمال استجابت دعایت مضاعف است.!! نمی دانم که آیا در تمامی فرهنگ ها دعا در یک مفهوم مشترک بیان می شود ویا اینکه برای هر قوم و مسلکی تعاریف جداگانه ای دارد.در آیین و فرهنگ ما آنطور که من به دست آورده ام دین‌داران در باب «دعا» عقیده‌ دارند که:
۱) دعا می‌تواند باعث تاثیر در امور عالم شود. پس امری واقعی است و افرادی وجود دارند که دعایشان در تغییر پیشامد‌های این دنیا موثر است.
۲) دعا باعث نمی‌شود امور از مسیر عادی خود خارج شوند. مثلا هیچ دعایی باعث نمی‌شود آب خالص در سطح دریا در ۱۰۱ درجه بجوشد و گرنه اسم آن معجزه می‌شود و نه دعا. در واقع دعا از طریق روند عادی امور محقق می‌شود.
۳) توضیح دقیق‌تری برای مورد ۲ این‌که خداوند علاقه ندارد نظم عادی علت و معلولی عالم را بر هم زند جز در موارد بسیار خاص که همان معجزه است. این در حالی‌ است که روزانه میلیون‌ها دعا در جهان رخ می‌دهد و تاثیراتی بر جای می‌گذارند. خود این نشان می‌دهد که دعا باعث به هم ریختن نظم نمی‌شود و گرنه هر روز باید شاهد هزاران اتفاق عجیب می‌بودیم.

برای ادامه بحث بیایید فرض کنیم رابطه تمامی متغیرهای جهان را فرموله کرده باشیم. در نتیجه می‌دانیم جهان در لحظه بعد در وضعیتی قرار می‌گیرد که تابعی از وضعیت تمام متغیرهایش در لحظه قبل است و نیز می‌دانیم که بر اساس فرض بندهای دو و سه قرار است نظم علت و معلولی عالم به هم نخورد یعنی این رابطه همیشه (حتی با وجود دعا) برقرار می‌ماند.
اگر موارد فوق را بشود قبول کردبه این مثال دقت کنید:
«هواپیمایی در حال سقوط است و درویشی مستجاب‌ الدعوه در بین مسافران است. اگر درویش دعا نکند هواپیما قطعا سقوط خواهد کرد. درویش دعا می‌کند و هواپیما از سقوط نجات پیدا می‌کند.» بر اساس بند یک ما دین‌داران معتقدیم که چنین داستانی محال نیست و امکان‌پذیر است. شاید همه‌مان انواعی از آن‌را تجربه کرده باشیم. حالا بیاید روی ماجرا کمی دقیق شویم. برای این که هواپیمایی که در حال سقوط بود سقوط نکند باید اتفاقات واقعا فیزیکی در عالم رخ دهد. مثلا باد قوی بیاید که آن‌را در هوا نگه دارد. یا چرخ‌دنده‌ای که گیر کرده بود آزاد شود یا خلبانی که بی‌هوش شده بود دوباره به هوش آید و الا آخر. خود این اتفاقات معلول زنجیره‌ای از اتفاقات فیزیکی دیگر در عالم هستند. مثلا برای این‌که باید بیاید باید دمای جایی از زمین تغییر کند و برای این که دما تغییر کند باید ابرها کنار روند و همین طور تا به آخر. یعنی هر تغییری خود نیازمند تغییر در علت آن است و همین طور به آخر. از سوی دیگر دعای درویش باعث می‌شد تا چند اتفاق فیزیکی جدید در عالم رخ دهد که بدون این دعا رخ نمی‌دادند. یعنی با این دعا وضعیت آینده سیستم عالم از S1 (این که باد نیاید یا چرخ‌دنده گیر کند) به S2 (آمدن باد و آزاد شدن چرخ‌دنده و …) تغییر یافت بدون این‌که درویش کوچک‌ترین تغییر فیزیکی در عالم صورت دهد. او تنها کاری کرد که کرد یک دعای معنوی بود. این به این معنی است که دعای معنوی او باید جایی «رابطه علت و معلولی» موجود در عالم را به هم ریخته باشد که بدون تغییر فیزیکی وضعیت جهان تغییر کند یعنی فی‌المثل بدون گرم و سرد شدن هوا باد بیاید. پس ما به تناقضی در فرضیات سه‌گانه‌مان رسیدیم.

سال‌ها است که من هرچه به ذهنم فشار می‌آورم نمی‌توانم بفهم تاثیر متافیزیک روی فیزیک چگونه اتفاق می‌افتد.

اشتراک‌گذاری

خزعبلات یک انسان بی خواب (۳)

* پسر در حالی که دستش را آرام روی پوست کمر دختر می کشید زمزمه کزد: “چقدر تنت داغه عزیزم” دختر نگاهی به اطراف می کند و می گوید: “این خونه چقدر می ارزه عزیزم؟!”

* دختر آرزوهایم نه مدل ابروهایش شیطانی است و نه موهایش را هایلایت زرد می کند.دختر آرزوهایم کفش نایکی یا شلوار دیزل و مانتو زارا نمی پوشد.دختر آرزوهایم ماشین هم ندارد.دختر آرزوهایم احتمالاْ در یک کارخانه یا یک فروشگاه بزرگ کار می کند و شب ها آنقدر خسته است که یادش می رود به من فکر کند.

اشتراک‌گذاری

پیش غذا

یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم  قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق  فرخنده‌ام؛ یک پیتزا! پیچ  سس که شل می‌شود، برق می‌رود. بینایی غایب می‌شود. بویایی به شنوایی می‌پیوندد. همه جا در تاریکی فرو می‌رود. دختری خنده‌ای سرسری می‌کند، انگار که یک سرفه، گوش، دماغ، صدا، بو … حرکت! در غیاب برق، بیرون کمی روشن است. [چرخش  نور (نور ماشین‌ها می‌تابد.)] صدای خنده‌ها هنوز هست. نجواها جرأت پیدا کرده‌اند … بلند … بلند … [تَ تَق تَق تَق! (نمک‌دان به زمین افتاد.)] من در حال به رمز و راز [آخ! ببخشید! ندیدم‌تون!] رفتنم. یادم هست که دیوارها سرخ بود. [ مثل  ماتیک اون خانومه. یا پیرهن  اون آقاهه.] نورِ ملایمی فضا را روشن می‌کند. [- شماره‌ی ۹۷! (متصدی شماره‌ای می‌خواند.)] ۱۰۰ من‌اَم.

یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق فرخنده‌ام. دگمه‌ای روی زمین افتاده. زمین از سرامیک قهوه‌ای است، گرم و براق. [ حتما دگمه مال یک آدم  چاق بوده، از بس خورده پیراهن‌اش ترکیده!] کنار  دگمه، درست روی زمین، یک جفت کفش زنانه هست؛ اسپرت، رویش شلواری تا بالای مچ تا خورده. [آرایش  پاها به هم می‌خورد.] رد شلوار لی را که دنبال کنی، پائین‌تنه‌ی پرچین  یک مانتو، و یک صورت، سه بار در ثانیه بالا و پائین می‌رود، حرف کسی را تأیید می‌کند. غذایشان پیتزا است. مثل غذای من. چقدر ما مثل هم‌ایم! [ شماره‌ی ۹۸! (متصدی شماره‌ای می‌خواند.)] ۱۰۰ من‌ام.

سگی نیست، دختری نیست. عابرها می‌روند. آن بیرون، باید رفت. در جایی که من هستم، توقف می‌کنند. آن بیرون کسی توقف نمی‌کند، مگر بی‌کار باشد، یا منتظر. این تو، توقف، یعنی اینکه کار داری. انتظار، این تو، کار است. [دختری به ساعت‌اش نگاه می‌کند.] پدری با پسرش دو ور  یک میز نشسته‌اند. عجیب است که این صحنه برایم عجیب است. پسر کوچک است. پدر هیچ حرفی نمی‌زند. مادری در کار نیست. پسر راضی به نظر می‌رسد. [کوله‌پشتی‌ام مال تو. (پسر در جیب‌هایش دنبال چیزی است.)] پیتزایش عجیب کش می‌آید. پاهایش آن پائین تاب می‌خورد. [یکی دو بار به ساق پای پدر.] نور فضا اغلب قرمز است. خون در رگ‌های فضا هم هست. گربه‌ها آن بیرون پرسه می‌زنند … آدم‌ها هم. پدر عینک‌اش را تمیز می‌کند. هیچ حرفی نمی‌زند. لب‌های پسر از این پشت که من می‌بینم‌اش، انگار که جویدنی بجوند. پدر سرش را تکان می‌دهد. [یکی دو بار به ساق پای پدر می‌خورد.] [ قوز نکن!] ماشین‌ها آن بیرون پارک‌اند. ماشین‌ها پارک‌اند.

دو تا تلویزیون، به فاصله‌ی ۱۰ متر از هم، روبروی هم، تصاویری پخش می‌کنند، یکی فوتبال، یکی کارتون. یک پیشخدمت مشغول تمیز کردن یک میز است. یک آدم کله‌اش را این ور آن ور می‌کند. [ اَه! نذاشت ببینیم که! داشت گل می‌شدها!] تا میز تمیز می‌شود، دو تا دختر سریع دورش می‌نشینند. [خنده] موبایل یکی‌شان از دست‌اش نمی‌افتد. به هیچ کس نگاه نمی‌کنند. [ پس مغرور اند.] خوردن غرور می‌خواهد … همین‌طور خندیدن.

اشتراک‌گذاری

انتحار

در بامدادی خاکستری دخترک می‌دوید. سنگینی مضاعف شدن زیر پوستش آرام آرام جا باز می‌کرد. برگ‌های زرد بوی ماسه‌های ساحلی را تازه تجربه می‌کردند. دریا خودش را استفراغ می‌کرد. لختی ایستاد. نفسی گرفت و با موج‌ها رفت. بکارتش گم شده بود . . .
اشتراک‌گذاری