روزگار سپری شده ی مردم سالخورده

MoussaHashemzadeh-MahmoudDolatabadi

رمان "زوال کلنل" نوشته محمود دولت آبادی، نویسنده سرشناس ایرانی، نامزد دریافت جایزه ادبی آسیایی "من" بریتانیا شد.بی بی سی فارسی

از ایام نوجوانی شب ها و روزهای بسیاری را با سِحر واژگان و افسون صحنه پردازی های بی بدیل این مرد گذرانده ام. اغراق نخواهد بود اگر مدعی شوم بخشی از آن چیزی که در این سن و سال هستم ماحصل خواندن هنر ذهن و زبان این مرد در سنین نوجوانی است. دین ایشان به گردن ادبیات معاصر ما امری است مسلم. بزرگ مرد دیگری از نسل طلایی سرزمین ما.

اشتراک‌گذاری

دغدغه

دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ‌ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغه بزرگه. یه موقع بزرگترین مشکل زندگی‌مون این بود که می‌خواستیم بدون کمک مامان و بابامون بند کفش‌ها‌مون رو ببندیم و نمی‌تونستیم. هی بندها رو گره میزدیم و هی باز میشد و هی سکندری می‌خوردیم و می‌رفتیم توی در و دیوار. یه کم که بزرگتر شدیم تموم دغدغه‌مون شد درس و کلاس و اینکه کجاها ” واو ” نوشته میشه ولی خونده نمی‌شه. هی دیکته نوشتیم و هی خواهر رو ” خاهر ” نوشتیم. خواب رو ” خاب ” نوشتیم و هی یادمون میرفت که این علامت تشدید لامصب معلم رو باید بالای ” عین ” بذاریم یا ” لام ” ؟! هر روز بزرگ و بزرگتر ‌می‌شدیم و این دغدغه‌ها تموم که نمی‌شد هیچ، به اندازه تموم اون روزها و شبهای شکوفه و خزون کردن درخت یاس شب‌بو خونۀ خانم‌جون به دغدغۀ‌های داشتۀ و نداشته‌مون اضافه می‌شد. با گذشت هر روز شکل و قیافه‌ این دغدغه‌ها هم عینهو رنگ رخساره خانم‌جون عوض ‌می‌شد. عادت کردیم که به مشکلات قدیمی بخندیم و خب کم هم نبودند دغدغه‌هایی که چشم‌هامون رو قرمز و متورم و اشک‌مون رو سرازیر می‌کردند و این سیکل گریه و خنده، خنده و گریه سالهاست که همین جوری لاینقطع داره تکرار و تکرار میشه. دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ‌ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغۀ بزرگه. اون روزی که خیلی کوچیکتر از حالا بودیم دغدغۀ اینو داشتیم که زودتر بزرگ شیم و بریم پی زندگی خودمون و فکر می‌کردیم که حالا چه نعمت و سعادتیه این بزرگ شدن و پی زندگی رفتن؟! غافل از اینکه یه روزی از این بزرگ شدن عینهو سگ پشیمون میشیم و با فانوس دربه‌در، دنبال همون روزها و شبهای بچگی‌مون می‌گردیم. کوچیک بودیم و دغدغۀ بزرگ شدن رو داشتیم و بزرگ شدیم و حالا دل‌مون لک زده واسه همۀ اون روزهایی که بی‌ترس و دلهره گریه می‌کردیم. واسه همه اون روزهایی که بدون هیچ دودوتا چهارتا کردنی عاشق می‌شدیم. واسه همۀ اون روزهایی که زندگی‌مون پر از این همه خط و خطوط قرمز کم‌رنگ و قرمز پررنگ نبود. واسه همه اون روزهایی که عینهو خر وامونده فقط منتظر یه هـش بودیم. واسه همۀ اون روزهایی که شب‌هاش خواب دختر شاه‌پریون رو می‌دیدیم و صبحهاش بدون در نظر گرفتن هیچ حریم و حرمتی، عاشق دختر همسایه می‌شدیم. نه پست داشتیم و نه سمت. نه جایگاه اجتماعی داشتیم و نه شخصیت کاریزماتیک. نه دکتر بودیم و نه مهندس. نه وکیل بودیم و نه وزیر. نه مال و مقامی داشتیم و نه زندگی‌مون اینقدر وابسته شده بود به اون‌ همه کاغذ باطله‌های درس و مدرک و شناسنامه و پاسپورت و مهر و امضاء و تعهد‌نامه‌ و آیین‌نامه‌هایی که الان دور تا دور زندگی‌مون رو دیواری به بلندای حاشا کشیده‌اند‌. هرچند دغدغۀ‌ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغۀ بزرگه. ولی خب دغدغۀ ترس از لولو، دغدغۀ مشق‌های ننوشته، دغدغۀ دیکته‌های تک گرفته، دغدغۀ کارنامه و نمره‌های ناپلئونی، دغدغۀ عشق‌های وقت بلوغ، دغدغۀ رخت و لباس‌های کهنۀ سر قرار، دغدغۀ نامه‌های عاشقونه، دغدغۀ بوسه‌های ته اون کوچه بن‌بست کجا و حالا این همه دغدغۀ‌های رنگ و وارنگ بایدها و نبایدها، هست‌ها و نیست‌ها و بودن‌ها و نبودن‌ها کجا؟! دغدغه‌های فلسفی. دغدغه‌های معنوی. دغدغه‌های چمبره زده توی روح و روان. دغدغه‌های حک شده توی کالبد و تن. دغدغه‌های سرگردونی. دغدغه‌های بی‌کسی. دغدغه‌های پی سرنخ گشتن و دغدغه‌های پی سرحد رفتن.

پی افزود : فردا به همراه پدر و مادر به سفر می روم.به یاد ندارم آخرین بار کی مسافرت خانوادگی رفتم.بیشتر بخاطر دل آن ها می روم که فراموش نکنند پسری بزرگ کرده اند.به این سن و سال که می رسیم جلب نظر والدین هم دغدغه ای می شود که البته  به دون هیچ منتی وظیفه ی خود می دانم.در کنار پدر و مادر امن ترین جای این دنیا است.

اشتراک‌گذاری

دانشگاهی

یکی از دانشجویان به طور داوطلبانه خواست مسئله ای را پای تخته توضیح دهد.من هم استقبال کردم.با ظواهرمرسوم جوانان امروز پای تخته آمد.برای اینکه قسمتی از تخته را پاک کند برای برداشتن تخته پاک کن از روی زمین پشت به کلاسی با ۴۶ دانشجو خم شد.چنانکه تی شرت ملونش تا وسط کمر بالا آمد و شلوار نیز به زحمت و مدد کمربندی پهن تر از فاقش درنیمه های شورت مارک دارش، به زحمت خود را به تن جوانک آویزان نگاه داشته بود چنانکه هر آنی خوف آن می رفت که خود را از این نیم بند تقید هم خلاص کند و تمام.پسرها که به هیچ وجه به روی خودشان نیاوردند و دختر ها هم زیر لب با هم پچ پچ و خنده ای کردند و ما هم خودمان را زدیم به ندیدن.

اشتراک‌گذاری

بنی عادت

مطمئن باش عادت می‌کنیم. به همه اون داشته‌ و نداشته‌ها عادت می‌کنیم. به همه اون رفته و نرفته‌ها عادت می‌کنیم. به همه اون باخته و نباخته‌ها عادت می‌کنیم. حتی به خود این ” عادت می‌کنیم‌ ” ها، هم عادت می‌کنیم.

اگه قرار بود عادت نکنیم و پشت سر اون مسافری که تموم زندگی سی ساله‌اش، فقط یه چمدون بود که اونهم پر شده بود از خاطرات کوچه‌های آشتی‌کنون، مثل همون شب اول رفتنش توی مهرآباد، گریه کنیم و بیاد تموم سفره‌های هفت سینی که سالهای بعد، بدون اون چیده و ورچیده شد، زار بزنیم که دیگه تا الان چیزی ازمون نمونده بود. پس مطمئن باش عادت می‌کنیم. اگه قرار بود بخاطر اون اولین عشق و قرار مدارهایی که دیگه بعداً حسابشون از دستمون در رفت و همه اون عهد و پیمونی که دیگه الان همه‌شون رو خاک گرفته و افتاده اون ته ته‌های صندوقچه خاطرات‌مون، خودمون رو حلق‌آویز کنیم که دیگه تا الان هفت کفن پوسونده بودیم و عینهو همون قرار و مدارهای نانوشته به فراموشی سپرده شده بودیم. پس مطمئن باش عادت می‌کنیم.

عادت می‌کنیم. عادت می‌کنیم که این از محاسن این انسان چموشه! عادت می‌کنیم که توی این بگیر و ببند زندگی، روی این کره خاکی که هر جاش بریم آسمونش یه رنگ و فقط عین این میمونه که توی یه طویله بزرگ‌ آغل‌مون رو عوض کرده باشیم، برای ثبات و موندنمون هر روز مثل سگ سوزن‌خورده و خر زخمی دست و پا بزنیم و بخاطر یه استخون و یه مشت علف بیشتر، انسانیت‌مون رو به حراج بذاریم و حیوون‌تر از هر حیوونی بشیم. توی این جنگل بی‌سلطان که خرچسونه شده هفت‌تیر‌کش محل و جغدها شدند بلده راه، به نبود آهو و ندیدن پرستوها عادت می‌کنیم. میدونی، وقتی داریم تو دنیایی نفس می‌کشیم که هر کسی که صفات ” کشدارش ” بیشتر و طولانی‌تره، پارامترهای انسانیتش هم پر رنگ تره. پس بدون که به همه این گند و کثافتهایی که از پس اسم آدم و آدمی درمیاد، عادت می‌کنیم.

می گی نه؟! یه روزی فکر میکردی جای قبر بابات رو که روز اول میخواستی خودت رو همراه با اون دفن کنی رو فراموش کنی و حالا مجبور بشی از همین دوردورا براش فاتحه بخونی؟! نگو نه … مگه یه روزی فکر میکردی برای اینکه یادت بیاد اسم اولین عشقت چی بوده، باید لابه‌لای ده‌ها و صدها اسم دنبالش بگردی. راستی اسمش چی بود؟! پری؟! زری؟! فاطی؟!  … عادت می‌کنیم، نگران نباش.

اشتراک‌گذاری

توهم

تو خودت را می زنی به ندیدن، من خودم را می زنم به ندیدن چشم های بسته ات. تو سعی می کنی فاصله ات را حفظ کنی، برای من دیگر فاصله معنی ندارد. تو فکر می کنی دچار توهم شده ای، من فکر می کنم دچار شعر. داستان تازه ام همین است؛ همین که هم تو آخرش را می دانی و هم من و هیچ کدام دست به قصه اش نمی زنیم- که انگار همه چیز همین طور که هست خوب است. داستان آدم هایی که ارسطویی شعار می دادند، اما افلاطونی زندگی می کردند. همین است دیگر، نه؟ داستان که دیگر ترس ندارد؛ گیرم که واقعی باشد…!

اشتراک‌گذاری

قصه ظهر جمعه

از تجریش که به مقصد انقلاب سوار تاکسی شدم درکنارم جوانی نشسته بود هم سن و سال خودم و با ظواهرمرسوم برادران ارزشی و انقلابی.پیراهنی اتو شده بر روی شلوار وریشی بلند روی چانه و مویی که به محافظه کارانه ترین شکل ممکن شانه ای ملایم خورده بود.مقصد او هم مراسم روز قدس بود مانند من اما اهدافمان تفاوت بسیاری داشت.در تاکسی شانه به شانه هم نشسته بودیم.بوی عطر و گلابی که به محاسن زده بود را استشمام می کردم واورادی که زیر لب زمزمه می کرد می شنیدم.یاسین می خواند.آن هم از حفظ.به یاد آوردم که من هم زمانی هم لباس و هم ریش همین جوانان بودم اما الآن دیگر راهمان از هم جدا شده بود.او هم فهمیده بود که من برای چه به انقلاب می روم و دیگر هردو می دانستیم که تا ساعاتی دیگر رو در روی یکدیگر خواهیم ایستاد نه شانه به شانه ی هم، آن هم در فضایی نه با عطر گل محمدی که با بوی گند اشک آور و گاز فلل.او می خواست تکلیفش را ادا کند، من می خواستم به آنچه وظیفه می دانستم عمل کنم.اما زمانی که در کنار هم نشسته بودیم بسیار به هم شبیه بودیم.شانه هایمان به هم تکیه داده بود و بازوانی که تا ساعاتی دیگر یکی دو انگشت سبز پیروزی را بلند می کرد و دیگری باطوم و چماق جهل و تعصب را به آسمان می کشید، تنکاتگ هم می ساییدند.

به توحید که رسیدیم پیاده شدم.او هم چنان دعا می خواند.من به سمت آزادی می رفتم ، او به سمت انقلاب.

اشتراک‌گذاری