سردل

گفت برای آنکه دلت خنک بشود سرت را به چیزی گرم کن، حالا در دلم رخت می شورند و سرم بازار مسگرها است. احوال این روزهایم سرسام است و دل تنگی!

اشتراک‌گذاری

کوچه باغ

Koochebagh

روستای ابیانه، استان اصفهان

می شود در یک بعد از ظهر سوت و کور پاییزی، یک دوست را همراه بگیری و بروید  کوچه باغ.  بنشینید و تکیه بدهید به سینه ی دیوار درست همان جایی که سایه های درختان باغ مقابل کشیده اند بالا. صدای آب گذرا از مسیری نامعلوم را در سکوت روستا هضم کنید. پا دراز کنید و ریگی از زمین بردارید. صورت زخمی دیوار مقابل را هدف بگذارید و بی هدف سنگسارش کنید. پسِ سر را بچسپاید به خنکای زبر دیوار و بگویید و بشنوید. کوچه باغ همه ی حرف هایتان را در فاصله ی همین دو دیوار نگاه خواهد داشت. بعد از ظهر های پاییزی کوتاه اند.

اشتراک‌گذاری

جاده چالوس

CAM

سیاه بیشه، جاده ی چالوس

جاده ی چالوس به سمت شمال. پل زنگوله را رد کرده ام. محسن نامجو با صدای بلند می خواند:

– ” یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم…”

باید اوایل مهرماه باشد.  آفتاب ملس صبحگاهی در سایه روشن پیچ و خم جاده با چشمانم بازی می کند. سعی می کنم همه ی پیچ ها را بدون ترمز رد کنم. لذت غریبی دارد تاب خوردن بی وقفه در این همه پیچ و واپیچ. جوانتر که بودیم هر پیج بی ترمز این جاده ملاکی بر مهارت مان  در رانندگی بود. یک پیچ به چپ … یک نیم پیچ به راست … دوباره یک پیچ کامل به چپ. آن هم یک دستی! هوا رو به سردی است اما نه آنقدر که نتوانم بنا بر عادت دستم را تا آرانج بیرون بیاورم و به خنکای مطبوع جاده بسپارم.  از دوران کودکی علاقه ام بود. به جاده که می رفتیم دستم را آن قدر بیرون نگه می داشتم تا از سرما کرخت می شد یا اگر باران و برفی می آمد تا چیزی نسیب کف دستم نمی شد شیشه را بالا نمی کشیدم. روی دستم نم رطوبت را احساس می کنم. سرما می دود زیز پوستم. دستم را جمع می کنم. دست راستم را. دست راستم؟! من که پشت فرمانم! دست راستم بیرون چه می کند؟! فرمان ماشین سمت راست است! یعنی جایی که می گفتیم سمت شاگرد. مانند ماشین های انگلیسی. انگلیسی…. انگلیس..! ناگهان می فهمم که دارم خواب می بینم. به یاد می اورم که حتی یک ماشین هم در جاده ندیده ام. بدون تحرک به جلو خیره می شوم که یک وقت از خواب نپرم. این احوال را قبلن هم در زمان خواب های خوشایند تجربه کرده ام! زمانی که بفهمی خواب می بینی لحظه ی اتمام خواب شیرین تو است . و چه دل کندن سختی . نجوای نامجو کمرنگ تر به گوشم می رسد:

– ” یک روز که باشم مست… لا یعقل و ترد و سست…”

چاره ای نیست. چشمانم را باز می کنم. اولین چیزی که در قاب پنجره به چشمم می آید یک مرغ دریایی بر شیروانی خانه ی مقابل است. در جنوب انگلستان هستم. هزاران کیلومتر دور از جاده ی چالوس.

اشتراک‌گذاری

مستقیم

مثلاً این جا نمی شود در کنار خیابان ایستاد و پیکان و پراید هایی که از دور تر می آیند را زیر نظر گرفت تا وقتی در حال عبوراز مقابلت شُل کردند، کمی قوز کنی و نیمچه فریادی بزنی که :

– مستقیم!

اشتراک‌گذاری

سرما

پایت را که از خانه می گذاری بیرون سوز سرما صورتت را نوازش می کند. بخار بازدمت می گوید امروز هم کمی سرد تر از دیروز است. دو دست بی اختیار به گرمای جیب هایت پناه می برند. خودت را بین دو بازویت فشرده می کنی شاید گرمای کمتری از بدنت تلف شود. فاصله تا ایستگاه اتوبوس را به قدم می شماری. در چنین روزهایی قدم ها بلند تر و سریع تر می شوند. در ایستگاه چند نفری مچاله شده از سرمای صبحگاهی با صورت هایی پف کرده در انتظار اتوبوس اند. همه دست در جیب. دوست نداری با کسی چشم تو چشم بشی مبادا به اندازه ی یک سلام و علیک انرژی از دست بدی. سرما ظاهراً برای خانه و زندگی ات بیشتر دلتنگت می کند، غربت را غریب تر می کند. فهمیده ای که اگر به چیزی فکرکنی اثر سرما را می شود کم کرد. اتوبوس زود می آید. به تجربه فهمیده ای ردیف آخر گرمترین جای اتوبوس است. جای تو همان جا است. دست هایت را از جیب آزاد می کنی. بیرون حسابی سرد است.

اشتراک‌گذاری

قمار

در ایام سابق، در روزگار “گل کوچیک”، از آن جا که چیزی برای باختن نداشتیم، بازی هایمان سر “رو کم کنی” بود!  قماری هر دو سر برد!

اشتراک‌گذاری