ترکه

ترکه فرض کن که یک تکه چوب هستی. یک تکه چوب باریک به درازای دو یا سه کف دست و با گره‌های کم و بیش متعدد. با پوستی نه آنچنان خشن که نوک انگشتان کسی را بیازارد و نه آنچنان که خوابشان کند. تنها یک تکه چوب که یک ماهی هست که از شاخه جدا شده و روی زمین میان صدها مانند خودش خوابیده است. آن وقت دوست داشتی که چه کاره باشی؟ می‌توانستی همان ترکه‌ای باشی که برای شروع آتشی به کار می‌برند. از همان‌ها که چند تایش را روی کاغذها و برگ‌ها می‌گذارند تا آتشی را بگیراند. سرآغاز یک آتش خوب که برای بریان کردن کبابی لازم است. می‌توانستی ترکه‌ای باشی در دست کسی، که برای کشیدن خط روی زمینی خاکی به کار می‌رود. برای کشیدن تصویری از یک منطقه و برای نشانی دادن یا نقشه‌ای از خاکریز دشمن. می‌توانستی جزئی از تعداد ترکه‌هایی باشی که کسی کلبه‌ای کوچک با آن می‌سازد و بر روی کتابخانه‌اش می‌گذارد. می‌توانستی در دست کودکی باشی تا با آن لانه مورچه‌ها را به هم بریزد و از احساس به هم ریختن جماعتی منظم لذت ببرد. یا شاید قسمتی از فقرات یک بادبادک که ارکان استواریش یاشی و با او به آسمان سفر کنی. بگذار باز هم بگویم. می‌توانستی ترکه‌ای باشی برای تنبیه یک کودک شیطان. از همان‌ها که بر کف دستشان می‌کوبند. معلمی یا پدری یا مادری. یا شاید بهتر بود برای تنبیه زیرانداز به کارت برند. تا پلشتی‌ها و خاک یک ساله را در آغاز سال نو از رویش بزدایی. اما از این میان من دوست داشتم (اگر آن ترکه بودم) تنها یک بار مرا از وسط به دو نیم کند فردی که سال‌هاست بوی جنگل به مشامش نرسیده و از عطر میانگاهم به سال‌های پابرهنگی کودکی بازگردد.

اشتراک‌گذاری

معاد

یکی‏یکی جلو می‏روند، یک فرشته سر صف ایستاده و کارنامه‏ی اعمال هرکسی را بلند بلند می‏خواند، چند بار به مکه رفته است. چند هزار بار نماز خوانده است. چند صد بار روزه گرفته است و…
نوبت به او می‏رسد، کارنامه‏ی اعمال خوبش کوچک است، یک صفحه بیشتر نیست. یک خط بیشتر ندارد. فرشتگان با تمسخر می‏پرسند او که بوده است؟
قبل از همه خدا پاسخ می‏دهد: او فاحشه‏ای زیباروی بود که هر شب پیش از خروج از خانه از من کمک می‏خواست و هر صبح بعد از دریافت پولش اوّل از من تشکر می‏کرد. او همیشه به یاد من بوده و من هم هرگز فراموشش نکردم. او را در بهترین باغ بهشت جای دهید.
اشتراک‌گذاری

سادیسم

نیمه شب با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم.نمی دانم چقدر زنگ خورده بود اما آنقدر بود که از آن فاصله  من را بیدار کرده بود.تازه از سفری رسیده بودم و حسابی خسته .حس و حال بیدار شدن نداشتم.گفتم هرکه باشد خسته می شود و قطع می کند.اما اشتباه می کردم.کم کم نگران شدم.عادت دارم که گوشی های همراهم ۲۴ ساعته کار کنندو زنگ بخورنداما تلفن منزل ماهی یکی دو بار بیشتر صدایش در نمی آید.نکند کار واجبی داشته باشند؟ تمامی گزینه ها در لحظه ای از خاطرم گذشت.اتفاق ناگواری،   بد شدن حال دوستی،فوت آشنایی،مدرسه،بازار،ساختمان ،خانواده ی خارج از کشور… خبر های خوب را معمولاْ ۲ صبح به کسی نمی دهند ولی خبرهای بد از اتفاقات ناگوار را چرا.هم چنان بی وقفه زنگ می خرد.با اضطراب از جا پریدم و کورمال کورمال و تلو تلو خوران به دنبال گوشی گشتم.تا لحظه ای پیش آرزوی قطع شدن صدایش را داشتم و حالا خدا خدا  می کردم که تا گوشی را پیدا کنم قطع نکند.در آشپزخانه پیدایش کردم.سعی کرم لحن و صدایم عادی باشد:

-بفرمایین؟!

صدای عاقله مردی با جدیتی و آرامشی نگران کننده جواب داد:

-سلامٌ علیکم،ببخشید بد موقع مزاحمتون شدیم،متاسفانه اتفاق بدی…. ببخشید یک دقیقه گوشی باشه خدمتتون…

آدم ترسو یی نیستم.یعنی لااقل فکر می کنم که نیستم.تجربیات این چنینی هم داشتم.امااعتراف می کنم که به وضوح صدای تپش قلبم را می شنیدم. تعلیق عجیب و عذاب آوری بود.در همین فاصله زمانی کوتاه خدا می داند که چه گزینه هایی را در ذهن مرور کردم.هر ثانیه به اندازه دقیقه ای برایم کند می گذشت.نمی دانم چقدر گذشت که گوشی را برداشت و گفت:

-ببخشید آقا.یک دقیقه شما تموم شد.لطفاْ گوشی رو بگذارید.خدا نگهدار!!

صدای منقطع بوق با ریتم ضربان قلبم هماهنگ بود .به دیوار تکیه دادم و همانطور که گوشی در دستم بود نشستم.وا رفتم.چند لحظه ای گذشت تا به خودم اومدم وکمی از از بهت خارج شدم.حتماْ شماره اش باید افتاده باشد….۲۲۰۶۴نمی شناختم.گرفتمش.اشغال بود.دوباره گرفتم باز هم اشغال بود.تا ۴ صبح شماره را می گرفتم.اشغال بود و من بی خواب و مبهوت.

در روز بعد هم چندین بار شماره را گرفتم اما جواب نمی داد و شب بعد باز اشغال بود.فکر کردم این شماره هر شب عده ای را بی خواب می کند.چیز بیشتری به ذهنم نرسید.دیگر شب ها همه گوشی ها را از پریز می کشم…

اشتراک‌گذاری

شرم

ـ آقا ببخشید…

همین جوری که داشتم تند می رفتم سمت کیوسک،زیرچشمی نگاهش کردم.پیرزنی بودبا لباسی مندرس.اصلاًحوصله ی “من بدبختم و بیچاره و پول کرایه تاکسی ندارم و بچه هام گرسنه اند” و این حرف هارا نداشتم.خودم را زدم به نشنیدن و چند قدم جلو تر،جلوی کیوسک ایستادم.مثلاً داشتم روزنامه ها را می خواندم.ولی حواسم به پیرزن بود.همان جوری کنار چهارراه ایستاده بود و تکان نمی خورد.به اش پول بدهم یا ندهم؟ نمی دانستم.چند لحظه گذشت.حس کردم دارد به سمت من می آید.تو جیبم صدتومانی را لمس کردم.آماده بودم برای دادن پول و رفتن. یکدفعه یک دختر جوان از کنار پیرزن رد شد.

ـ ببخشید خانم…

صدتومانی را ول کردم ته جیب.آماده شدم برای رفتن.

ـ  … می شه من راببرید آن ور خیابون…

یخ کردم از شرم.دخترک پیرزن را برد.

اشتراک‌گذاری

مرد بود

حالم خوش نیست از این روزگار وانفسا.در این تهوع ادواری معشوق از عشق هایی که به سرگرمی  پهلو میزند دیگر.واحیرتا که چه می شنوم و چه می بینم.به کجا می رویم؟ نه! سوالی غلط بود!به کجا رفته ایم؟ به کجا رسیده ایم؟ ومن فکر می کنم زندگی گاهی ترجمه تحت اللفظی درد است.باز باید خودم را مهمان یادش بخیر ها کنم انگار.یادش بخیر آن جاهل خسته کف خیابان که تمام عمر گرفتار یک صداقت تباه کننده بود،روزی تمام داشته هایش را کنار جوبی که روزی انگار الهام بخش رویایی بود در مهتاب شبی به لبه برنده چاقویی باخت و بر سر حفظ ناموسی معامله کرد.تلنگردی به نورسیده های بزک کرده ی لاقید.ناموس کی یک شوخی دم دستی شد راستی؟ در کجای این سرسام بجویم چه کسی و از کی واژه های مقدس پارین و پیرارین را لطیفه های یومیه کرد؟به دنبای مفاهیم می گردم در کتاب لغتی که ناموس را “اُمل نباش عزیز” معنی کرده است و دیگر همزبانی یعنی مجلس ختم،یعنی سینه قبرستون.حبیب صدایش می کردند.حبیب اصول کهنه اما کمی عزیز.یک روز که شنید در محله اش خواهرش بار بی عصمتی از بی غیرتی مردی به دوش می کشد،تتمه شرف سال های جوانی راجمع کرده بود به همتی دوباره و در انتهای کوچه ای خلوت شده بود چیزی شبیه مجلس ختم،شبیه خدا رحمتش کند،افتاده روی زمین شبیه نون پایان.حتی اگر با همین عیار سخیف روزمره هم بخواهی گز کنی این قواره را، او باخت تا چیز های مهمتری را در این بازی دوسر باخت ببرد تا دیگر حساب دنیا و آخرتش یازده ـ یازده نباشد.و تو ای نو رسیده باز بخند که خنده بر هر درد بی درمان دواست اگر خود دردی تازه نشود.

بگذار یکی دیگر هم به این جماعت اُمل پوسیده اضافه باشد تا با خیال راحت بگویم: سلام!سلام به جاهل کپک زده دیروز که در دیوانه سریشان هر خطایی اگر جا داشت حریمی و حرمتی هم بود.از این سان یکی از هم پالکی های همین جماعت که شبه تکیدگی شده بود در افیون رفاقت های خراب،روزی خوابش را تکاند تا غباری بزداید پیش از آنکه شبه غباری شود خودش.کفاشی داشت.نه اینکه کفش بفروشد،کفش وصله می کرد و پینه می دوخت و پول اجرت و باقی مانده جانش را شب ها می سوزاند در کنج خلوت تنهایی کسانی که دیگر چیزی برای سوزاندن هم نداشتند.اما این بار دیگر کفاش به جای پاشنه بی غیرتی دستان اراده ای فراموش شده بر زانو گذاشته بود و بی درنگ بر خاسته بود.درفش را برداشته بود اما دیگر نه برای تعمیر کفشی، که برای…                

 کفاش صبح روز بعد در تاریکی گرگ و میش کوچه ای،چیزی شد شبیه یک جنازه،شبیه یک شهید.گفتند تعداد چاقوهایی که خورده است را نتواتنسته اند بشمارند.اما درفش خون آلود در دستش را رها نکرده بود…

از همان روز دیگر نگفتندحبیب، کفاش بود.می گفتند حبیب کفاش، مرد بود.

اشتراک‌گذاری

مرکز جهان

روز ـ داخلی ـ تاکسی

غرغر می کند این راننده خسته.از دست رانندگان دیگر حسابی شاکی است.خیلی هم با اطمینان حرف می زند.ظرف چند ثانیه نسخه دیگران را می پیچد و میگذارد کف دستشان.او،حق است و “دیگران” ناحق.

غرغر می کند این بقال خسته ،غرغر می کند این کارمند خسته.غرغر می کند این معلم ،این استاد، این جوان خسته.وادامه پاراگراف قبلی به تکرار همه شان.

هر روز دارید این صحنه ها را می بینید،نه؟وقتی بحثی میان یکنفر با “دیگران” باشد و نفعی هم در این وسط باشد،آن یک نفر همیشه خدا سعی می کند حق را به خودش بدهد.آن یک نفر می تواند هر طرف این ماجرا هم باشد.کم اند آدم هایی که در این جور مواقع جلوی حق گردن کج کنند و جیک هم نزنند.

نمی دانم کجا خواندم که یکی از فلاسفه یونان باستان معتقد بود انسان مرکز جهان است.این انسان،واقعاْ موجود عجیب و غریبی است ،به این سادگی ها نمی شود سر از رازش درآورد.یکجور هایی فکر می کنم آن فیلسوف راست می گفته.به خودم که فکر می کنم می بینم ،جهان از من شروع می شود.یعنی از خودم،شروع می کنم به تصویر و تصور کردن جهان.یعنی میدانید،اگر قرار باشد که یک نفر جهان را تصور کند ،خیلی طبیعی است که آن یک نفر از خودش شروع کند.ساده تراش این می شود که،برای هرکس مهم ترین آدم جهان خودش است.چون به خودش بیشتر از هر انسان یا موجودیت دیگری فکر می کند.

حالا این فلسفیاتش مهم نیست،مهم کارکرد رفتاری و اجتماعی چنین فکری است.فکرش را بکنید،شما مرکز جهان هستید و “دیگران” مرکز جهان نیستند.شما آشنا هستید و “دیگران” در دایره غریبه ها قرار می گیرند.غریبه هایی که روا است که باآنها هر کاری بکنیم چرا که ما نیستند.جالب این جا است که همان “دیگران”هم چنین فکری درسر دارند.

حالا تصور کنید در شهری مثل تهران ده میلیون مرکز جهان ،شب و روز باید با هم سرکنند.فکر می کنید چه اتفاقی می افتد؟فکرش را بکنید که ده میلیون آدم هرکدانشان هم فکر می کنند مهم ترین آدم جهان هستند و هیچ جوره هم از این فکر کوتاه نمی آیند، باید باهم ارتباطی مثلاْ سازنده داشته باشند.

اشتراک‌گذاری