معرفت

 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابران به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه” پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

او گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم   دیر شود!پرستاری به او گفت: ما خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد آِهی کشید و با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است…!

اشتراک‌گذاری

معاد

یکی‏یکی جلو می‏روند، یک فرشته سر صف ایستاده و کارنامه‏ی اعمال هرکسی را بلند بلند می‏خواند، چند بار به مکه رفته است. چند هزار بار نماز خوانده است. چند صد بار روزه گرفته است و…
نوبت به او می‏رسد، کارنامه‏ی اعمال خوبش کوچک است، یک صفحه بیشتر نیست. یک خط بیشتر ندارد. فرشتگان با تمسخر می‏پرسند او که بوده است؟
قبل از همه خدا پاسخ می‏دهد: او فاحشه‏ای زیباروی بود که هر شب پیش از خروج از خانه از من کمک می‏خواست و هر صبح بعد از دریافت پولش اوّل از من تشکر می‏کرد. او همیشه به یاد من بوده و من هم هرگز فراموشش نکردم. او را در بهترین باغ بهشت جای دهید.
اشتراک‌گذاری

سیاه ،سفید،سرخ

روی جدول های کنار خیابان می نشیند و با نگاهش دنباله جدول را می گیرد: سیاه، سفید، سیاه، سفید…
با خودش می گوید کاش جدول ها را رنگ دیگری می زدند مثلا سبز و آبی. نه، نه‌…سبز و آبی قشنگ نیستند باید همه آن ها را قرمز می کردند…
صدای رد شدن ماشین ها را از خیابان می شنوم. دستش را توی جیبش می برد و مداد قرمز کوچکی را در می آورد و شروع می کند به رنگ زدن. گوشه جدول سفید، قرمز می شود. در ذهنش جدول های سرتاسر را سرخ می بیند و خودش را که روی آن ها نشسته و آدامس هایش را می فروشد. می خواهد به رنگ زدن ادامه بدهد که ناگهان مرد ژولیده ای از راه می رسد و گوشش را محکم می گیرد و به دنبال خود می کشد. در همان حال سرش داد می زند که چرا نشسته و آدامسش را نمی فروشد. او چیزی نمی گوید و مداد قرمز کوچک را پرت می کند به طرف جدولهای سیاه، سفید، سرخ!
اشتراک‌گذاری

خزعبلات یک انسان بی خواب (۲)

دخترک از خدا خواست وقتی با پسر تنهاست مراقبش باشد خطایی نکند، خدا قبول کرد و فرشته‏ای برای مواظبت از دختر فرستاد.
پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت.
 
*****
 پسر سبزی فروش نمی‏دانست دختر چشم آبی هر روز کاغذ دور سبزی‏ها‏ را به امید جمله‏ای می‏کاود.
اشتراک‌گذاری

اعتقاد

من هر روز که میگذره به اصل “ثبات اعتقادها” بیشتر ایمان پیدا می کنم. نمی دونم ویتگنشتاین بود یا یکی دیگه بهر حال جایی خوندم که انسان ها تنها یکبار در مورد زندگی، درکی که ازش دارند و چیزی که بهش اعتقاد دارند تصمیم می گیرند و بعد از اون فقط دور همون چیزهایی که بهش اعتقاد پیدا کردند می چرخند. من با این حرف خیلی موافقم. به همین دلیل هم موافق بحث در مورد اعتقادات نیستم. کسی که معتقد به اینه که یکی از راه های رسیدن به اهداف، توسل به امامان است را با حرف و بحث نمیشه معتقد به این کرد که اینطور نیست و تنها این ما هستیم که فردای خود را تعیین می کنیم و همچنین برعکس آن نیز اتفاق نخواهد افتاد یعنی کسی که معتقد به آن نیست را معتقد کرد حتی اگر فیلم سگ امام رضا را هم ببیند!. بحث در مورد اعتقادات تنها یک مزیت دارد آن هم این است که چه برنده بحث و چه بازنده هر دو در اعتقاداتشان راسخ تر می شوند. و البته اگر از این نظر به آن نگاه کنیم می تواند مفید باشد. چون تنها چیزی که یک انسان نیاز دارد اعتقاداتی است که او را متصل به زندگی کند. این را هم باید اضافه کنم که این فیلم “انجمن شاعران مرده” هم فیلم قشنگی است.
اشتراک‌گذاری

دایره زنگی

مهمان دوستی بودم که تقریباْ تمامی اوقات بیکاری اش را پای ماهواره می گذراند.زمانی که به او انتقاد کردم که چرا وقتت را صرف چیزهای ارزشمند تری نمی کنی برایم این چنین استدلال آورد که اگر ماهواره نبود، چه می کردم؟  مجبور می شدم بنشینم روزنامه بخوانم. کدام روزنامه؟  مجبور می شدم بنشینم کتاب بخوانم. کدام کتاب؟  مجبور می شدم بنشینم سایت های فارسی زبان را بخوانم. کدام سایت. نه روزنامه ی خوبی هست، نه کتاب به درد بخوری، نه سایت پُر و پیمانی. همه جا را گرد غم و بدبختی گرفته. باز در ماهواره عده ای می زنند و می رقصند. عده ای زورکی هم که شده لبخند می زنند.نگاهم را به سمت ال سی دی چهل وچند اینچش می گردانم.یکی با آهنگ شاد، می خواند “امشب دلم دوباره، هوای گریه داره”، بعد چند دخترِ سطل به دست وارد صحنه می شوند و با دامن کوتاه قر می دهند و ماشین لامبورگینی می شویند. حالا، هوای گریه داشتن چه ربطی به این آهنگ شاد و قر دخترکان و ماشین شویی دارد، فکر می کنم خود کارگردان هم نداند. همین قدر برایش کافی است که سه چهار دقیقه ای می نشیند، این صحنه ی شگفت انگیز را نگاه می کند.

کانال را یکی بالا می برد. برنامه ی فروش فرش است. فروشنده، فرشی را که ۸۰۰۰ دلار قیمت دارد، به خریدار تلفنی، ۴۰۰ دلار می فروشد و تو در عجب می مانی که طرف مگر دیوانه است که فرش را به یک بیستم قیمت می فروشد؟

یک کانال آن طرف تر، فیلم “ماه عسل” گوگوش و بهروز وثوقی برای ۲۸۶۴مین بار در حال پخش است. خب، هر وقت این فیلم را می بینی یاد گذشته های می افتی. تا می آیی روی مبل جا به جا شوی، تبلیغات شروع می شود: “آیا هرگز به آینده ی فرزندان خود فکر کرده اید؟ آیا از قوانین خرید ملک در دوبی آگاهی دارید؟ …..یو پراپرتیییییییییز”. بعد تبلیغ بنگاهی دیگر که ۹۰ درصد قیمت ملک را به تو وام می دهد. بعد پاهایی که یک راهرو را برای رسیدن به خوشبختی طی می کنند و از منطقه ای در سواحل دوبی سر در می آورند. بعد نوبت به خانمی می رسد که تنظیم آنتن ماهواره اش به هم خورده و برای شکایت نزد فروشنده آمده. دختر خانمی به خانم می گوید “خوش به حال شما که آنتن دارید. من و مامانم در آپارتمان زندگی می کنیم و نمی توانیم آنتن نصب کنیم”. بعد فروشنده دستگاهی را پیشنهاد می کند که با اینترنت پر سرعت کار می کند. دختر خوشحال می شود. خانم شاکی هم، یکی از همان دستگاه ها را می خرد. بعد نوبت به فلان رستوران در دوبی می رسد. خانم و آقای جوانی با فِراری آخرین سیستم و لباس شب، به رستورانی سنتی می روند و چلوکباب کوبیده میل می کنند! بعد… نه. تبلیغات تمامی ندارد. آن قدر طولانی ست که موضوع فیلم از یاد می رود. باز سماجت می کنم و می خواهم برای ۲۸۶۴ مین بار فیلم ماه عسل را ببینم. همین که رضا کرم رضایی به بهروز وثوقی درس می دهد که “اگه چیزی رو نتونستی راحت به دست بیاری، با چنگ و دندون برو سراغش”، و بهروز وثوقی در حالی که لبهایش را به هم فشرده و یک قوس کامل رو به بالا با آن ها به وجود آورده (یعنی این که خان دائی هم خودش ختم روزگاره!) ناگهان فیلم نیمه کاره قطع می شود و برنامه ی دیگری که مربوط به فروش قرص های زیبایی اندام است آغاز می گردد. آه، اگر ماهواره نبودبه راستی این دوست من چه  می کرد؟…

اشتراک‌گذاری