یک عاشقانه ی ناآرام

مدرک دکترایم را که گرفتم به وطن بازخواهم گشت. نیسانی خواهم خرید. آبی رنگ، پلاک شهرستان. تصویری که از نیم رخ من کشیده ای را می چسپانم گوشه ی آینه عقب که هر وقت خواستم به پشت سر نگاهی بیندازم خودم را در آینه ی تو ببینم. هرپنجشنبه بعد از ظهر چادر نماز سفید گلدارت را سرت می کنی. بچه ها را سوار می کنیم، پسرها بیرون آن پشت، دخترها داخل پیش خودمان. می رویم زیارت. می دهم پشت نیسان به خط خوش، درشت بنویسند:

” تو ” همیشه ردیف باش             قافیه هایش با من


اشتراک‌گذاری