سیاه ،سفید،سرخ

روی جدول های کنار خیابان می نشیند و با نگاهش دنباله جدول را می گیرد: سیاه، سفید، سیاه، سفید…
با خودش می گوید کاش جدول ها را رنگ دیگری می زدند مثلا سبز و آبی. نه، نه‌…سبز و آبی قشنگ نیستند باید همه آن ها را قرمز می کردند…
صدای رد شدن ماشین ها را از خیابان می شنوم. دستش را توی جیبش می برد و مداد قرمز کوچکی را در می آورد و شروع می کند به رنگ زدن. گوشه جدول سفید، قرمز می شود. در ذهنش جدول های سرتاسر را سرخ می بیند و خودش را که روی آن ها نشسته و آدامس هایش را می فروشد. می خواهد به رنگ زدن ادامه بدهد که ناگهان مرد ژولیده ای از راه می رسد و گوشش را محکم می گیرد و به دنبال خود می کشد. در همان حال سرش داد می زند که چرا نشسته و آدامسش را نمی فروشد. او چیزی نمی گوید و مداد قرمز کوچک را پرت می کند به طرف جدولهای سیاه، سفید، سرخ!
اشتراک‌گذاری