سایه ی روشن

صدایت را هنوز می شنوم که می گویی:”سایه ی روشن پشت پلک هایت را دوست دارم.”
به خنده می گویم:”سایه که روشن نمی شود،سایه همیشه سایه است،آنکه روشن است سایه نیست،آنکه سایه است روشن نیست.”
می گویی:”پس سایه روشن نام چیست؟”
می گویم:”روشن صفت سایه نیست،همسایه اش است اینجا،رقیبش و رفیقش،اوووووه، کلی فرق دارد سایه روشن با سایه ی روشن.”
و تو خواستی که بازی را تمام کنیم چون می بازی اگر ادامه یابد،من بهتر از تو با کلمه ها بازی می کردم و من گفتم که سایه ام را دوست دارم،بیشتر از همه شبیه خودم است،انگار که بچه ام باشد،حتی از بچه ام هم نزدیک تر…
و تو بازی را بچگانه کردی و خودت را حصار کردی بین من و سایه ام و پرسیدی از تو هم نزدیک تر؟ و من هم نقش بچه ی شیطان را بازی کردم و پرسیدم مگر تو نزدیکی؟ و تو از فاصله گفتی که چقدر بین ما کم است،آنقدر که صدای نفس کشیدن هم را می توانیم بشنویم و قول دادی اگر همه جا ساکت شود می توانم صدای تالاپ تولوپ قلبت را هم بشنوم و پز دادی که من و خودت آنجاییم و من سایه ای ندارم و ترا دارم و هیچ ندانستی چقدر دوریم، ما، من و سایه ام،از تو ، از آدم ها، و سایه ام آنقدر به من نزدیک است که تو آن را توی من نمی بینی و هیچ صدایی به گوش ما نمی رسد و اصلا” یادت رفت سایه ی پشت پلک هایم را دوست داشتی.
و رفتی و دنیا آنقدر تاریک بود که نوری نمانده بود تا سایه ای را بزاید و ما را جا گذاشتی مثل همه ی آدم ها که سایه ها را جا می گذارند. من ، سایه ام و سایه ی پشت پلک هایم را.
اشتراک‌گذاری